فرهنگ اعجاز علمی در قرآن و سنت

خواهرم ! شرم و حیائت کجا رفته است ؟

خواهرم ! شرم و حیائت کجا رفته است ؟




برگردان: خالد ایوبی نیا

متن عربی : اینترنت

حیا زینتی است که زن باید خود را به آن مزین نماید، پس اگر کسی حیائش را از دست داد در واقع همه چیز را از دست داده است ، و طعمه ای برای گمراهان و صاحبان هوی و هوس شده که هر وقت بخواهند  او را شکار می نمایند و هر زمانی که دوست داشته باشند سمومشان را  بر او می پاشند.

و لذا می بینیم که در ابتدا  شرم و حیای زن و تمسک وی به آداب اسلامی مانعی بزرگ بر سر راه  دعوتهای آزادی و بی بند باری وارده از خارج می باشد ، دعوتهایی که مشقات بسیاری  را در گمراه نمودن زنان مسلمان و نفوذ افکار ویرانگرشان میان آنان در پیش رویشان دیده اند پس راهی جز این نیافتند که تعدادی زنان بی مایه و بی خرد و علاقه مند به بی بند و باری و بی حیایی را جذب کرده و افکار پلیدشان را به آنها تزریق نموده اند ، آنان را در میان زنان مسلمان رها کرده و همه موانع را از سر راهشان برداشته اند .  و آنچه را که به آن نیاز داشته از قبیل اموال و نیازهای دیگر را در اختیار آنان گذاشتند سپس آنها در جلسات  و کنفرانسها و صحنه تلویزیونها و روزنامه ها و مجلات نمایان شدند و حمله ی گسترده ای را با شعار آزادی زنان مسلمان فرماندهی کردند و عنوان جذابی را نیز برای آن انتخاب کرده و آن را حقوق زن و آزادی وی نامیده اند ؛ در واقع این  عنوان کلمه ای حق است که از آن اراده باطل شده است . اما متأسفانه این دعوتها و آنچه را که از برنامه ها و افکار به دنبال دارند ، شروع به نفوذ در میان زنان مسلمان کرده است و حتی تعداد زیادی را می بینیم که افکارشان فاسد و اخلاقشان منحرف شده و شرم و حیا را از دست داده اند  . و به بخشی از اهدافی که برای حمله به اسلام  مورد نظر آنان بوده به بهانه آزاد ساختن زن از تعالیم دین اسلام  تبدیل گشته اند.

خواهرم : آیا ندانسته ای که آنها می گویند: « تا زمانی که حجاب از سر و روی زنان مسلمان بر داشته نشود و با آن قرآن ها پوشانده نشوند وضعیت خاورمیانه هرگز بهبود نخواهد یافت » .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:21  توسط مصعب قادری  | 

دنیا و حضرت عیسی علیه السلام

دنیا و حضرت عیسی علیه السلام




نويسنده: احمد صيام رؤوفي

می گویند که حضرت عیسی (ع) دنیا دید به صورت پیر زنی که قدش خمیده و چادور رنگین بسر کرده یکدست بحنا خضاب (خینه کرده) و دست دیگر به خون آغشته کرده است.

حضرت عیسی (ع) او پرسید: چرا پشت خمیده ای؟ گفت: از بس که عمر کرده ام. پرسید چرا با چادر رنگین خو را آراسته ای؟ گفت دل جوان به آن بفریبم. پرسید چرا به حنا خضاب کرده ای؟ گفت: الحال شوهر گرفته ام. پرسید چرا دست دیگر را به خون آغشته ای؟ گفت: الحال شوهر کشته ام.

و ادامه داده عرض کرد یا روح الله عجب است که من پدر می کشم پسر طالب من می شود و پسر می کشم پدر طالب من می شود وعجب تر اینکه هنوز کس بوطال من نرسیده است و هنوز بکر می باشم و هیچ کس بوصال من نخواهد رسید.

بزرگان گفته اند؛ دنیا اهل خود را هلاک می کند... شاعری  می گوید:

چه بندی دل در این دنیا که چندین روز مهمـــانی     چو ناگه مرگ پیش آید خوری آنگه بشیـــــمانی

خواننده ای عزیز! زندگی چقدر شگفت انگیز است، بچه به امید و انتظار کلان شدن است، جوان آرزوی بلوغ دارد، آنکه به بلوغ رسیده است، در تلاش پیدا کردن پول است از هر طریقی که باشد حلال یا حرام فرقی نمی کند برایش چون هدف ازدواج (عروسی) است آنکه عروسی کرده در فکر اولاد و خانه داری است،  (تلاش می کند تا مال جمع آوری کرده و آینده ای فرزندان اش را به زعم خودش درخشان بسازد... « مگر فراموش کرده اند که در روز قیامت بدترین حالت حال کسانی است که بخاطر دنیای دیگران آخرت خود را تباه کرده باشد» ) و از این پس است  که انسان اندک، اندک متوجه گذشته تهی برباد رفته خود می شود، مسیر افکارش تغیر می کند، بگوشه گیری میل پیدا می کند و با حسرت راهی صاحب عیال می گردد و ناگهان متوجه می شود که سالها از عمر او گذشته است و اکنون پیر عجوزی شده است. ولی افسوس بکار او نیامده بزودی بدار ابدی خود رحلت می کند. شاعری چه زیبا می گوید:

                                    ناگه بود گزین جهانت ببرند       کز حلقه ی جمع دوستانت ببرند

                                    غافل منشین زمان زمانت ببرند  گر تو نروی کشان کشانت ببرند.

در جای دیگر می گوید:

بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهمی                 که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از مـــــا

عزیزان دانشمندان می گویند اگر می خواهید در پیری راحت باشید باید در جوانی پیر شوید. باید به مو سفیدان خود احترام بسیار قایل باشیم و از تجربه آنها خود را پربار بسازیم تا در ریش سفیدی چون چراغی درخشان به نفع خلق خدا بتابیم. باید جامعه ای خود را از تجربه بزرگان رهبری کنیم، از آنان چون درخت پر بار استفاده کنیم، از آنان باید صدها انسان با تجربه دیگر به جامعه تحویل داده شود. ولی متأسفانه بسیاری از مردم که ریش سفید می شوند وظیفه ی شان فقط نگهداری نواسه ها، آوردن سودا از بازار، در آفتاب  نشستن و غیره می شود...

مفهوم حدیث شریف است که پیامبر (ص) فرموده است: در آخر زمان والدین زیر دست اولاد ها می شوند...

یقیناً شما مصداق این حدیث را در جامعه ای خود می بینید، مردم با والدین ( پدر ومادر) چه رفتاری دارند.

پس خوشبخت کسی است که برای حیات ابدی خود توشه ای دریافته باشد و بدبخت کسی است که زندگانی دنیا را عبث به سر آورده است خدواند همه شما عزیزان را از جمله ای خوشبختان بگرداند التماس دعای خیر داریم. والسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:15  توسط مصعب قادری  | 

نقش دین در عصر تکنولوژی

نقش دين در عصر تکنولوژي

نوشته: دكتر سید احمد هاشمی

راستي در عصر نانو، در عصردهکده جهاني، در عصر ارتباطات واطلاعات، آيا نيازي به دين وجود دارد؟ در عصرکنونی ودر ميان نيازهاي متنوع انساني، دين چه جايگاهي مي تواند داشته باشد؟ دين چه نقشي را در زندگي انسان امروزي، مي تواند بازي کند؟ اگر دين را از صحنه زندگی خود حذف کنيم، مگر چه اتفاقی خواهد افتاد؟ 

اينها برخي سؤالاتي هستند که شايد ذهن بسيار ي از ما را به خود مشغول کرده باشد، و شايد تاکنون جواب قانع کننده اي هم براي آن پيدا نکرده باشيم.

در باره پیدایش ادیان نظریات گوناگونی مطرح شده است، از مهمترين نظريات شايع در باره پيدايش اديان نظريه اوگست کنت Auguste Comte (۱۷۹۸م-۱۸۵۷م) جامعه شناس مشهور فرانسوی، وبنیانگذار مکتب وضعی(positivism) يا اثباتی است، او در این زمینه در کتاب ((دروس فلسفه اثباتی)) می گوید: ((من با بررسی توسعه کامل هوش بشری و زمینه های گوناگون فعالیت آن از نخستین جهش هایش تا امروز، خیال می کنم قانونی بنیادی را کشف کرده باشم که توسعه هوش بشری با ضرورتی تغییرناپذیر تابع آن است... این قانون مبتنی است بر این که هر یک از تلقی های اصلی ما و هر شاخه از شناسایی های ما پشت سر هم از سه مرحله تاریخی متفاوت عبور می کند: 1- مرحله لاهوتي یا موهوم 2- مرحله مابعدطبیعی یا انتزاعی 3- مرحله علمی یا اثباتی.))0 دروس فلسفه اثباتی ص143

به بیان ساده تر نظریه کنت می گويد که انسان از لحاظ هوشی وعقلی سه مرحله را پشت سر گذاشته تا به امروز رسیده است:

1- مرحله لاهوتی یا دينی(مرحله کودکی): در اين مرحله انسان پديده های طبيعی را با عوامل ماوراء طبيعی ووهمی تفسير می کرد.

2- مرحله متافيزيک يا فلسفی(مرحله نوجوانی): در اين مرحله انسان پديده های طبيعی را با ديدگاهي فلسفی تفسير می کرد.

3- مرحله اثباتی یا علمی(مرحله بلوغ): در اين مرحله انسان پديده های طبيعی را بروش علمی تفسير می کرد.

من بنا ندارم در اين مختصر اين نظريه را نقدو بررسی کنم، تنها به برخی نارسائيهای اين نظريه اشاره گذرا می کنم، نخست اينکه قانون مراحل سه گانه با سیر وقايع تاريخی هماهنگی ندارد، زيرا عملاً بشريت از مرحله ی دينی به مرحله فلسفی وسپس به مرحله علمی منتقل نشده است، حتی اگر تاريخ اروپا که کُنْت آنرا ملاک خود قرار داده، مد نظر قرار دهيم، می بینیم که بعد از مرحله فلسفی در يونان، هزار سال شاهد قرون وسطی بوده ايم که مرحله ای دينی بوده است.

وانگهی اين ادعا که مرحله وضعی يا علمی پس از دومرحله پيشين ظهور کرده، ثابت ومسلم نیست، زيرا که تفکر به مفهوم علمی اش با تولد علوم تجربی در قرن 17 يا قبل از آن زاده نشد، بلکه تحقیقات جديد نشان می دهد، که اساس تفکر علمی، حتی در نزد انسانهای نخستين هم وجود داشته است(مثلا در افروختن آتش).واين نشان می دهد که مراحل سه گانه کنت، بطور متوالی در تاريخ بشر اتفاق نیفتاده اند، بلکه در بسیاری موارد بموازات هم به پيش رفته اند. 

جالب اينجاست که تحولات تاريخی نيز نظريه کنت را تأييد نکرد، زيرا نياز به دين حتی در مرحله علمی از بين نرفت، حتی گهگاهی شدت هم گرفت. عجيب اینجاست که خود کنت در اواخر حیاتش مجبور شد بدنبال دين بگردد، ولذا مکتب خود را با لباس دين پوشاند، وآنرا "دين انسانی" ناميد، که اين خود نشان دهنده اين است، که دين جزء لاينفک زندگی انسان است، ونه صرفاً مرحله ی غير قابل بازگشت از زندگی بشر.

پلوتارک يکي از مورخين مشهور يونان باستان در قرن دوم میلادی مقوله مشهوري دارد بدين مضمون که:" در طول تاريخ شهرهايي يافت شده اند که فاقد قلعه بوده اند، شهرهايي که فاقد کاخ بوده اند، شهرهايي که فاقد مدرسه بوده اند، ولي هر گز شهري يافت نشده که فاقد معبد باشد"، ويا موريس بلوندل مي گويد:" انسان بي دين بمعناي کلمه وجود ندارد".

اين گفته ها اشاره به اين دارد که دين در انسان امري فطري وجزء لاينفکي از وجود اوست، لذا حتي کسانی که ادعاي بي ديني مي کنند، در واقع بي دين نيستند، چرا که بي ديني هم خود نوعي دين است، با اين تفاوت که خدای آفريننده در نزد بي دينان طبيعت مرئي، ودر نزد بادينان خداوند نامرئي است.

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق، و بازگشت بی سابقه ملتهای اين جمهوریها به دین،(بويژه ملتهای مسلمان)، تجربه عملیی بود، که نادرستی مقوله معروف:"دين افيون ملتهاست" را به اثبات رساند، ملتهایی که نزديک به هشت دهه با مشت آهنين وديوار آهنين از دين جدا شده بودند.

بر خلاف نظريه ی بسياري از جامعه شناسان که انگيزه تدين در انسان را ترس از طبيعت ميدانند، و يا کساني همچون "اوگست کونت "که مدعي بودند که تدين در انسان، تنها مرحله ی نخستين از سه مرحله زندگي انسان است، واقعيت اين است که دينداري - بدون توجه به زمان ومکان زندگي بشر- يک نياز عقلي وفکری، روحي ورواني، و بالاخره نياز اخلاقي واجتماعي انسان محسوب مي شود.

1- دين بعنوان يک نياز فکری وعقلي:

یکی از ویژگيهای عقل انسان در طول تاريخ طولانی بشر، حس کنجکاوی ومیل شدید او به کشف مجهولات بی شمار پیرامونش بوده است، با گذشت زمان ورشد عقل بشر، انسان توانست بسیاری از مجهولات را کشف کند، و از آنها نه تنها برای اشباع نیازهای عقلی خود بلکه در راستای برآورده ساختن نیازهای مادی خود بهره بگیرد، اما بشر با همه پیشرفتهایی که تاکنون بدست آورده، تنها توانسته به "چگونگی" مجهولات پاسخ گويد، مثلاً اينکه: انسان چگونه و طی چه مراحلی بدنیا میآید؟ چگونه بیمار می شود؟ چگونه ممکن است بهبود بیابد؟ چگونه می میرد؟ ویا: این جهان چگونه حرکت می کند؟ چه قوانینی بر آن حاکم است؟ ومجهولاتی از اين قبيیل.

تازه دانش انسان نسبت به چگونگی پدیده های این جهان هم، مطلق وکامل نیست، چرا که هنوز دایره مجهولات او بسیار بزرگتر از دایره معلومات اوست، به عبارتی اینطور نیست که هر چه به علم انسان افزوده شود، به همان نسبت از مجهولاتش کاهش یابد، جالب آنجاست که بين اين دو، رابطه مستقيم وجود دارد، يعنی هر چه دایره معلومات انسان بزرگتر می شود به همان نسبت به دایره مجهولاتش افزوده می گردد.

با اين وجود٬ دانش بشری قادر است تنها چگونگی پديده های طبیعی را برای ما تفسیر نمايد، به عبارتي ديگر دانش بشری به جزئيات وکيفيت پديده های طبيعي پاسخ می دهد، اما به عليت وغائيت آن کاری ندارد، برای مثال علم تجربی به ما می گوید که انسان چگونه و طی چه مراحلی بدنیا می آيد، چگونه بیمار می شود، چگونه ممکن است سلامتی خود را حفظ کند، اما پرسشهای بنیادين زندگی ما را بی جواب می گذارد مانند اينکه: من چرا واز کجا آمده ام؟ رسالت من در اين جهان چیست؟ اين جهان پهناور پیرامون من برای چیست؟ آیا من خود بخود بوجود آمده ام يا کسی مرا آفريده است؟ اگر کسی مرا آفريده، او کيست؟ رابطه من با او چگونه است؟ بعد از این زندگی چه اتفاقی می افتد؟ بعد از مرگ به کجا خواهم رفت؟ آیا جهان ديگری وجود دارد؟ آیا سرنوشت نیکوکاران وتبهکاران یکسان خواهد بود؟ 

اينها سؤالاتی است که علم برای آن جوابی قانع کننده ندارد، چرا که پاسخ دادن به اين پرسشها ازمحدوده علم خارج است.

جان کلام اينکه مأموريت علم پاسخ دادن به"چگونه ها" است، نه پاسخ دادن به "چرا ها"

پس انسان جواب "چراها"ی خود را از کجا دريافت می کند؟

اينجاست که نقش دین مطرح می شود، و نياز به دين احساس می گردد، آری دین به چراهای سرنوشت ما پاسخ می گويد.

دين به پرسشهای اساسی انسان که مولوی علیه الرحمة در بیت مشهورش مطرح می کند، پاسخ می دهد:

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ******** به کجا می روم آخر ننمايي وطنم

دين به ما می گوید که ما بواسطه خالقی به اين دنیا آمده ايم و برای بندگی او در اين جهان زندگی می کنيم، و نهايتاً هم بسوی او باز خواهيم گشت.

دين زندگی انسان را هدفمند می کند، و به آن جهت می دهد، لذا ديندار حاضر است برای اين هدف حتی جان خود را هم بدهد، وپروايی هم نداشته باشد.

برای کسی که به دين وخدا و جهان بازپسین ايمان ندارد، اين دنیا فقط برای اين است که بخورد، بیاشامد و لذت ببرد، - وشايد هم نبرد- و سرانجام بمیرد، اما بعد از مرگ چه؟ هيچ!!!

انسانی به دنیا می آيد، بزرگ می شود، تلاش می کند، به بالاترین مدارج علمی واجتماعی نائل می آيد، اما ناگهان در یک لحظه مشخص وحساب نشده(البته برای او) می افتد ومی میرد، وديگر هيچ!!! راستی دنیا با چنين نگاهی چقدر پوچ و بيهوده است؟ برای چنين کسی دنیا تبديل به جنگلی می شود که همه برای بهره مند شدن از حداکثر لذت، درنده وار به جان هم افتاده اند، تا هر کسی بتواند سهم بیشتری را از لذت کسب نمايد.

شايد همين مسئله، ظهور برخی مکتبهای فکری همچون نیهیلیسمNihilism (پوچ گرايی) و اگزیستانسیالیزمExistentialism (هستی گرايي)و... را در غرب برای ما توجيه می کند.

2- دين بعنوان يک نياز روحي ورواني:

دین نه تنها برای انسان يک نياز عقلی و فکری است بلکه از لحاظ روحی و روانی نيز انسان به دین نیاز دارد، چرا که انسان موجودیست مرکب از جسم وروح، و همانطور که جسم انسان برای رشد وادامه حیات نیاز به غذا دارد، روح او نيز نیازمند غذاست.

ولی غذای روح چیست؟ با عنایت به این واقعیت که روح انسان مانند جسم او به غذا نیاز دارد، آراء صاحبنظران در اين باره متفاوت است.

برخی مثلا موسیقی را غذای روح می دانند، برخی هم علم ودانش را، و برخی هم نظرات دیگری دارند، ولی قبل از اينکه به اين سؤال جواب دهم اجازه دهيد جمله ای را از دیل کارنِگِی روانشناس معروف نقل کنم، ايشان می گويند:"روانشناسان دريافته اند که ايمان قوي وپايبندی به دين ضامن چیره شدن بر نگرانيها واضطراب، و باعث درمان بیماريها می شود."

بله! درست است، ايمان ودينداری غذای روح است، واگر انسان از اين دو غذا محروم گردد، با مشکلات جدی روحی وروانی دست و پنجه نرم خواهد کرد، وشايد حتی به حد خودکشی هم برسد. حال اجازه دهيد برای اثبات اين مطلب چند مثال بزنيم:

می دانیم ژاپن در آسيا، سوئد در اروپا وایالات متحده در قاره امريکا، از مرفه ترين کشورهای دنیا محسوب می شوند، ولی آمار می گويد:"بالاترين ميزان خودکشی در دنيا مربوط به کشورهای ژاپن، آمريکا و کشورهای اسکانديناوی است و پايين ترين نيز متعلق به اسپانيا و ايرلند".(منبع:بي بي سي )

اگر این اتفاقات مثلا در ايران بیفتد،(که می افتد) شايد تحلیلگران اجتماعی بگويند که علتش فقر، بیکاري، نداشتن تفريح برای جوانان ويا افسردگیست، ولی کشوری مثل سوئد که از لحاظ زيبايي طبیعی به قطعه ای از بهشت می ماند، واز لحاظ رفاه مادی به "بهشت تأمين اجتماعي" معروف است، جرا بايد بالاترين آمار خودکشی را در دنیا یا اروپا داشته باشد؟ ژاپن وآمریکا چطور؟

چرا بیشتر مواد مخدری که در افغانستان، کلمبیا و... تولید می شود، به کشورهای اروپایی وامریکا سرازیر می گردد، چرا اروپا وامریکا بیشترین آمار مصرف أنواع داروهای آرامبخش، نشئه کننده ومواد مخدر را به خود اختصاص داده اند؟ چرا آمار افسردگی(Depression) در اين کشورها روز به روز در حال افزايش است؟ و بالاخره اینکه چرا اين کشورها بالاترین آمار خودکشی را دارند؟

جواب همه این سؤالات این است که این افراد از لحاظ مادی کاملا سیر و اشباع شده اند، ولی از لحاظ روحی از قحطی زدگان افریقا هم گرسنه ترند، علتش هم اين است که آنها برای اشباع نيازهای روحی خود به دنبال سراب رفته اند.

بسیاری از ما تحت تأثیر بمباران تبلیغاتی، فکر می کنيم که اگر همه نيازهای مادی مان برآورده شود در آنصورت به خوشبختی واقعی دست يافته ايم، ولی وقتی به اين مرحله می رسیم، تازه متوجه می شويم که نيازهای مادی، تنها جزیی از همه نیازهای ماست، و ما در کنار آسايش جسم به آرامش روان هم نیاز داريم. اينجاست که انسانها دو دسته می شوند:

1- عده ای برای دست یافتن به آرامش روان، همه ی لذتهای مادی را تجربه می کنند، ولی وقتی همه اين لذتها وکامجوییها، آنها را اشباع نکرد، به مواد آرامبخشی همچون سیگار، ترياک، هروئين، حشيش، قرصهای آرامبخش، مواد شادی آور، مشروبات الکلی، وغیره پناه می برند، واگر همه اينها آنها را إشباع نکرد به سیم آخر می زنند و خودکشی می کنند، تا به گمان خود از اين جهنمی که در آن گرفتار شده اند خلاصی يابند.

علت اين امر آنجاست که اين افراد از آنجا که به دين و خدا اعتقادی ندارند،( شايد هم اعتقاد دارند، ولی پايبندی ندارند) و به انسان وجهان با دیدی مادیگرایانه نگاه می کنند، لذا آرامش روح وخوشبختی روان را تنها در لذتهای مادی و مواد آرامبخش جستجو می کنند، ولی ازآنجا که هیچیک از اینها نمی تواند غذای روح باشد، بجای کعبه، راه ترکستان را در پیش می گیرند، و نهايتا هم به مراد خود نمی رسند.

روح تشنه وگرسنه را نمی توان با ماده سیر کرد، چرا که غذای روح از جنس ماده نیست، بلکه از جنس روح است، وآن ایمان به خدا و اتصال به جنابش از کانال دينی است که آنرا برای همه بشریت فرستاده است.

2- عده ای هم برای دست یافتن به آرامش روح وروان، به خالق روح وروان روی می آورند، و با او ارتباط برقرار می کنند، وبجای مدد جستن از مواد مخدر و مشروبات الکلی ، به او روی می آورند، ونهايتاً به مطلوب خود هم می رسند.

درسخن برخی از اين افراد که به خوشبختی واقعی نائل شده اند، تأمل کنيد:

ابراهيم بن أدهم می گويد:« لو علم الملوك وأبناء الملوك ما نحن فيه من النعيم لجالدونا بالسيوف أيام الحياة على ما نحن فيه من لذيذ العيش» يعنی:اگر پادشاهان و شاهزادگان می دانستند که ما در چه ناز ونعمتی هستیم، تمام عمر بخاطر اين خوشگذرانی ما، با شمشیر ما را می زدند. ( الجواب الكافي لمن سأل عن الدواء الشافي، إمام أبو بکر الزرعي ص84)

دیگری می گويد: «مساكين أهل الدنيا خرجوا منها وما ذاقوا أطيب ما فيها، قيل: و ما أطيب ما فيها؟ قال: محبة الله تعالى ومعرفته وذكره»یعنی: بیچاره اهل دنیا!!! از دنیا بیرون رفتند و لذتبخش ترین چیز دنیا را نچشیدند! گفته شد: لذتبخش ترین چیز دنیا چیست؟ گفت: محبت خدا و شناخت ویاد او.(همان منبع)

دیگری می گويد: « انه لتمر بالقلب أوقات يرقص فيها طربا»یعنی: اوقاتی بر قلب می گذرد که از شادمانی می رقصد. .(همان منبع)

دیگری می گويد: «انه لتمر بي أوقات أقول: إن كان أهل الجنة في مثل هذا، إنهم لفي عيش طيب » يعنی: اوقاتی برمن می گذرد،که با خود می گویم، اگر اهل بهشت این حالت را داشته باشند، واقعاً زندگی خوشی دارند.(همان منبع).

آیا تاکنون ديده ايد که انسان باايماني اينچنين، به افسردگی، اضطراب ومواد مخدر مبتلا شود، ویا دست به خود کشی بزند؟

البته در ک اين حالتها برای بسیاری آسان نيست، چرا که اين حالتها را بايد حس کرد، تا بتوان آنرا درک نمود، درک اين حالتها برای کسی که لذت ايمانداری را نچشیده، مانند اين است که برای کودکی پنجساله از لذت زندگی زناشویی سخن گفت، یا در قبرستانی برای مردگان اندر فواید زندگانی سخنرانی کرد.

روح انسان منهای خدا ودين، بسان کودکیست که او را از مادر جدا کرده باشند، اگر به یک کودک جدا از مادر، همه دنیا را بدهند، دست از گريه بر نمی دارد، زيرا که هیچ چیزی بجز مادر، روح تشنه اور ا سیر نمی کند.

انسان امروز همانند آن کودکِ از مادر جدا شده است، تنها فرقش با آن کودک اين است که کودک می داند بدنبال کیست، اما انسان امروز هنوز نمی داند گمشده اش کیست، یا شايد هم نمی خواهد بداند.

3- دين بعنوان يک نياز أخلاقي واجتماعي:

علاوه بر آنچه گذشت دين يک نياز اخلاقی و اجتماعی نيز است، بدين معنا که برای داشتن يک اجتماع سالم وايمن، نقش دين حياتی وسرنوشت ساز است.

 

لابد می پرسید: چگونه؟ واقعيت اين است که دين فضائل اخلاقي را در انسان نهادينه می سازد، ووجدان انسان را با ايمان به خدا و روز بازپسین پيوند می زند، لابد شنیده ايد که می گويند: وجدان يگانه دادگاهیست که به قاضی نیاز ندارد، ولي همين وجدان اگر با ايمان به خدا واعتقاد به روز بازپسین همراه نشود، براحتی میتوان آنرا به بازی گرفت، واز محاکمه آن خلاصی يافت، سیل انسانهايی که وجدان خود را به بازی می گيرند، وبقول معروف"بی وجدان" می شوند، می تواند شاهدی بر اين مدعا باشد.

به عبارت دیگر، دين پليسی را در درون انسان گماشته می کند، که در آشکار و پنهان رفتار او را کنترل می نمايد، واو را از هرکار ناشایست باز می دارد، اين پليس همان ايمان به خدا و روز رستاخيز است، به همان نسبتی که اين پلیس در انسان ضعیف تر می شود، به همان نسبت، سلامت و امنيت فردی واجتماعی به خطر می افتد.

در جوامع امروزی و بخصوص جوامع سکولار اين معضل براحتی قابل مشاهده است، در اين جوامع از آنجا که دين به حاشيه رانده شده، انگيزه ايمانی در ميان افراد جامعه بسيار ضعيف گشته است، لذا میزان جرم وجنايت واحساس ناامنی در میان مردم افزايش يافته است.

اين جوامع، برای حل اين مشکل، از تکنولوژی کشف جرم وجنايت کمک می خواهند، وانواع واقسام دستگاههای کشف جرم وآژیرهای خطرو... را بکار می گیرند، تا بتوانند در نبود انگيزه ايمانی در ميان مردم، اين کمبود را جبران نمايند، ولی نتيجه عملی اين اقدام، وضعيتی است که می بینیم: افزايش ميزان جرم وجنايت وتبهکاری در تمام سطوح جامعه؛ از مردم عادی گرفته تا بالاترين سطوح جامعه.

شايد بپرسید: چرا با تکنولوژی حتی بسیار پیشرفته، نمی توان از جرم وجنایت جلوگیری کرد؟

به دو دليل:

نخستاينکه به همان نسبت که دولتها امکانات وتواناييهای خود را در تکنولوژی کشف جرم وتبهکاری توسعه می دهند، به همان نسبت هم تبهکاران که غالباً در چارچوب باندهای تبهکاری فعاليت می کنند، تکنولوژی خنثی کردن اين اقدامات را اختراع می کنند، ونتیجه می شود: صفر صفر، لابد می دانید که بسياری ازتبهکاران از هوش ودانش فني بالايي برخوردارند، و تبهکاران کم هوشتر زير نظر آنان انجام وظيفه می کنند.

دوماينکه تکنولوژی پیشرفته، پليس، دستگاههای هشدار دهنده وغيره، بُرد محدودی دارند، بدين معنا که با اين امکانات تنها می توان افراد را در محدوده مشخصی، مثلاً در ملأ عام کنترل کرد، اما وقتی افراد با خود خلوت می کنند، واز چشم پلیس ودستگاههای هشدار دهنده دور می شوند، آیا باز هم می توان آنها را کنترل کرد، و آنها را از ارتکاب جرم باز داشت؟ امروزه اين مسئله در عالم اینترنت ونرم افزارها کاملاً مشهود است، اگر از در نشد، از پنجره وارد می شوند.

بنابراين تمام امکاناتي که دولتها برای امنيت خود و مردم به کار می گيرند تنها در حکم پليس بیرونیست، در حالی که-همانطور که گفته شد- دين وايمان پليس درونيست، که در خلوت وجلوت انسان را کنترل می کند، واو را از عمل خلاف باز می دارد.

به اعتقاد من اگر هزينه های گزافي که برای ايجاد امنيت وکشف جرم وجنايت در جهان صرف میشود، برای نشر ايمان و فضائل اخلاقی صرف می شد، انسانها بسيار ايمن تر و خوشبخت تر بودند، در حالی که با داشتن پیشرفته ترين تکنولوژی امنيتی واطلاعاتی، دولتی مانند امريکا با اين کبکبه ودبدبه، هنوز تنوانسته احساس امنيت وآرامش را برای شهروندان خود به ارمغان بیاورد(تازه بعد از حملات 11 سپتامبر اين احساس ناامنی بیشتر هم شده است).

در خبرها خواندم که در امريکای 280ملیون نفری، 275ملیون قبضه اسلحه در دست مردم است!!!واقعاً چرا 275ملیون قبضه اسلحه؟ زيرا شهروندان احساس امنيت ندارند، شما هم اگر آنجا زندگی کنيد مجبوريد برای خود سلاح تهيه کنيد، زيرا که با داشتن اسلحه احساس امنیت بیشتری می کنيد.

یاد دارم زمانی که بیل کلینتون تازه رئیس جمهور امریکا شده بود، در مراسمی در جمع طرفداران خود دعا کرده بود، که خداوند امنيت را به کشور باز گرداند، که اين خود نشان از آن دارد که بحران امنيت همه را بدنبال خود کشیده است.

ویا خواندم که در برخی شهرهای بزرگ مانند نیویورک اگر زنی بخواهد شب دیر هنگام با اتومبیل از خانه خارج شود، یک مرد پلاستیکی را پر از باد می کند وآنرا در کنار خود بر روی صندلی بغل می گذارد، تا ديگران فکر کنند که مردی با اوست، وکسی به او تعرض نکند.

یکی از توصیه هاي که پلیس به شهروندان می کند این است: اگرشب هنگام از خیابان تاريکی عبور می کنید، وناگهان شئ تیزی را در پشت خود احساس کرديد، هر گز سعی نکنید از خود واکنش نشان دهيد، حتی اگر ورزشهای رزمی بلد باشید، زيرا که شما قطعا تا چند لحظه دیگرخواهيد مرد، به خواسته او جواب مثبت دهيد، وجان خود را نجات دهيد، سعی کنید همیشه چند دلاری را در جیب داشته باشید، چون در غير اينصورت او ممکن است عصبانی شود وشما را بکشد.

متأسفانه همه اين توصیه ها همچون قرص مسکنی است، که درد جامعه را برای مدت کوتاهی تسکین می دهد، ولی درد را ريشه کن نمی کند، ودلیلیست بر ناتوانی پلیس وتکنولوژی پیشرفته در غلبه بر جرم وجنايت، وشاهدیست مبنی بر اينکه تا زمانی که انسانها خود با پلیس درونی ايمان به خدا و روز رستاخيز نخواهند دست از جرم و جنايت بکشند، مبارزه با جرم وتبه کاری با پلیس برونی، مانند شاخ زدن به صخره است.

البته منظورم اين نیست که امريکا شهر هرت است، وما در مدينه فاضله زندگی می کنيم! هرگز! امريکا را تنها برای نمونه مثال زدم، وگرنه هر جای دنیا که دين وايمان در افراد جامعه کمرنگ گردد، اين ناهنجاريها پديد خواهد آمد، ايران یا امریکا فرقی نمی کند.

ايمان وامنيت:

ايمان در زبان عربی از ريشه" امن" گرفته شده است، واین بدان معناست که ايمان، به فرد امنيت فردی، وبه جامعه امنیت اجتماعی، إعطا می کند، همان امنیتی که خداوند متعال در قرآن کريم از آن چنين ياد می کند:(الَّذِينَ آَمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ)]الأنعام:82 [ يعنی: «کسانی که ايمان آوردند وايمان خود را با ستم آميخته نکردند، آنان از امنيت برخوردارند، و آنان راهیافتگانند». اين امنيت شامل امنيت جسمی، روحي، دنيوی واخروی می شود.

در رابطه با اهميت امنيت اجتماعی نيز خداوند متعال در آيه ديگر خطاب به مشرکين اهل مکه می فرمايد: (أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آَمِنًا وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ)]العنکبوت:67 [ يعنی: آيا نديدند که ما حرم ايمنی قرار داديم، در حالی که مردم از اطرافشان ربوده می شدند، آيا به باطل ايمان می آورند وبه نعمت خدا کفر می ورزند؟

در اينجا اشاره خداوند به حرم مکه است، که خداوند آنرا امن وامان قرار داده است، وکسی که در محدوده حرم زندگی می کند از امنيت برخوردار است، در حالی که قبل از اسلام اطراف آن بشدت ناامن بود.

خلاصه اينکه دين جزيي از سرشت انسان است،وانسانها در هر زمان ومکانی از آن بی نيازنیستند، وخداوند چه زيبا می فرمايد: (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ)]الروم:30[يعني:( پس‌ روي‌ خود را براي‌ دين‌ خالص‌ مستقيم‌ نگهدار، فطرتي‌ است‌ كه‌ خدا انسان‌ را بر آن‌ خلق‌ كرده‌ است‌، هيچ‌ تغييري‌ براي‌ خلقت‌ خدا نيست‌، آن‌ دين‌ پا برجائي‌ است ولي‌ بيشتر مردم‌ نمي‌دانند‌.) برگرفته از كنكاش.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:31  توسط مصعب قادری  | 

نگاه به اخوت وبرادري از ديدگاه اسلام

نگاه به اخوت وبرادري از ديدگاه اسلام

نوشته: احمد محمود

{إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصلِحُوا بَينَ أَخَوَيْكم وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكمْ تُرْحَمُونَ } (حجرات آیه 10)

مومنان با هم برادرند. میان برادرانتان مصالحه کنید. و از خداوند هراس داشته باشید، به این امید که مورد رحمت قرار گیرید.

بنا هر کسیکه داد از اسلام و مسلمانیت میزند اما مملو از عقده و کینه میباشد در مقابل مسلمان دیگر، آن فرد خود را در ایمان آوردن به خداوند گول زده است.

{واذْكُرُوا نِعْمَت اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّف بَينَ قُلُوبِكُمْ فَأَصبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ } ( آل عمران آیه 103)

نعمت خداوند را بر خود بیاد بیاورید، آنگاه که دشمن یکدیگربودید و او میان دلهای شما الفت ایجاد کرد و با این نعمت او برادر یکدیگر شدید.

رسول گرامی صلی الله علیه و سلم میفرماید: مسلمان برادر مسلمان است. به او ستم نمی کند و خوار و ضعیفش نمی گرداند، نسبت به یکدیگر حسادت نکنید!!! و کینه نورزید و رقابت ننماید!!! بندگان خدا و برادر هم باشید.

وای بر تو ای برادر که در صف علیه خدا و رسول اش قرار داری با کینه و حسد ورزیدن در مقابل مسلمان.

تو ای کودک منش خود را ادب کن

مسلمان زاده ئی ترک نسب کن

برنگ احمر و خون و رگ و پوست

عرب نازد اگر، ترک عرب کن

رسول الله صلی الله علیه و سلم میفرماید: روزهای شنبه و پنجشنبه  درهای بهشت باز می شوند، و همه کسانی که برای خداوند شریک قایل نشده اند، مورد عفوقرار می گیرند. بغیر از کسی که بین او و برادرش کینه و دشمنی وجود داشته باشد. گفته می شود: این دو را تا زمانی که با هم آشتی ننموده اند نگاه دارید، این دو را تا زمانی که با هم آشتی ننموده اند، نگاه دارید. – رواه مسلم

پس ای برادر بدان که گرایشات قومی، سمتی، لسانی، نژادی اینها گرایشات شیطانی است نه رحمانی.

و هر کس دیگران را بر محور قوم، لسان، سمت و حتی ملت فرا خواند بدانید اینها بندگان شیطان اند نه رحمان چون در قاموس مسلمان تعصب به هیچ عنوان جا ندارد.

رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده است: پس از من راه کفر را دوباره در پیش نگیرید، طوری که برخی از شما گردن برخی دیگر را بزنند. رواه الشیخان

بنا هر کسی که تحت هر شعار باطل سنگر گیری نماید علیه برادران مسلمان خویش بداند بحکم پروردگار و رسول اش ملعون شده است.

و هر مسلمانیکه علیه متعصبین و قومگرایان قدعلم نکند بداند فردا نزد پروردگار جواب دادنی است.

همچنان پیامبر صلی الله علیه وسلم میفرماید: هیچ یک از شما ایمان نمی آورد مگر آنکه هرچه را برای خود دوست می دارد، برای برادرس نیز دوست بدارد. رواه متفق علیه

حال انتخاب بدست شماست که بندگی شیطان را انتخاب می نماید و یا مومنانه منقاد به حکم رحمان میشوید.

لرد مغرب آن سرا پا مکر و فن

اهل دین را داد تعلیم وطن

او بفکر مرکز و تو در نفاق

بگذر از شام و فلسطین و عراق

تو اگر داری تمیز خوب و زشت

دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت

چیست دین بر خاستن از روی خاک

تا ز خود آگاه گردد جان پاک

می نگنجد آنکه گفت الله هو

در حدود این نظام چار سو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:28  توسط مصعب قادری  | 

كدام دين افيون ملت هاست؟

كدام دين افيون ملت هاست؟

محمد آزاد جلالي زاده

اگر دوران حيات بشر را از آن زمان كه تاريخ آن را ثبت كرده است از نظر بگذرانيم به راحتي ميتوانيم پي ببريم كه حوزه ى متافيزيك يا به عبارت درست فلاسفه «ترانس فيزيك» همواره يكي از دلمشغوليهاي اصلي انسان بوده است و دين عاملي براي پاسخگويي به اين نياز آدمي بوده كه توانسته تا حدود زيادي شكها و پرسشهاي او را پاسخ داده ولي خود موجب ايجاد پرسشهاي فراوان ديگر شده است. مسايل توتم و مقدس و يا تابو (ممنوعه) هم از دل اين دغدغه ها بيرون آمده است.

در مورد فلسفه ي وجودي دين اظهارنظرهاي فراواني ابراز گشته و پيوستاري از ديدگاههاي ماترياليستي تا ديدگاههاي خداباورانه بيان شده است چنانكه «فرويد» پايهگذار روانكاوي، ترس را باعث پيدايش دين دانسته و اينگونه اظهار داشته كه ترس مردمان بدوي و ابتدايي از عوامل طبيعي و جغرافيايي باعث پيدايش مفهوم خدا و دين و معنويات گشته و در برابر فردي چون «دوركيم» جامعه را علت اصلي پيدايش دين دانسته و دين را عامل حفظ وحدت اجتماع و وسيلهاي دانسته كه انسان آن را براي نگهداري از جوامع خويش ايجاد كردهو حتي كسي چون «فوئرباخ» مفهوم خدا و دين را فرافكني ذهني انسان دانسته و صراحتاً اظهار ميدارد كه بر خلاف نظر عامه، انسان خدا را در ذهن خويش خلق كرده و آن را به دنياي بيرون فرافكني كرده و نه خدا انسان را! در مقابل ديدگاههاي خداباور و وحياني معتقدند كه دستورات ديني از عامل خدايي و وحياني شكل گرفته كه به طور صحيح و كامل از طريق حاملان امين آن يعني پيامبران به دست مردمان رسيده و در دنياي عقبي از اين امور از مردم بازخواست خواهدشد.

به نظر ميآيد دين در طول تاريخ داراي عملكردي دوگانهاي بوده است. گاه جريانساز و فعال و گاه طردشده و منفعل. صرفنظر از تفسيرها و برداشتهاي گوناگوني كه از اين جملهي ماركس (دين افيون توده هاست) شدهاست از جمله برداشتهاي ماركسيستي و ماترياليستي، اينگونه به نظر ميرسد كه دين به خودي خود نه محرك است و نه مخدر بلكه برداشت و قرائتي كه از دين و مسايل مختلف آن ميشود ميتواند به عنوان عاملي مؤثر در سطح روانانسان و اجتماع پيرامون او تأثير بگذارد. اگر از اين زاويه به موضوع نگاه كنيم ميتوان گفت: در بسياري موارد دين به عنوان جرياني آوانگارد (پيشرو) مطرح بوده و در مواردي همانند افيون و حتي بسيار مهلكانهتر از آن عمل كرده و چنان برداشتهاي نادرستي از آن صورت گرفته كه باعث فلج افكار عمومي گشته است. اما سئوال اينجا است كه به راستي چگونه ديني يا به عبارت درستتر چگونه قرائتي از دين ميتواند اين چنين عملكرد نابجايي داشته باشد؟

دين هم ميتواند عامل حركت باشد و هم مانع حركت، ديني كه حركت و جنبش لازمه را از فرد گرفته و او را به انساني بيخاصيت و منفعل تبديل كند كه در برابر هر كنشي آنقدر بيتفاوت ميشود كه هيچگونه واكنشي نداشته و عكسالعملي نشان نميدهد و ديني كه مسايل خرافي و اوهامي را در زير ساختهاي رواني فرد تزريق ميكند، مطمئناً افيونوار عمل ميكند.

ديني كه در مثلث سهگانهي خويش ـ فقه، اعتقادات، اخلاق ـ آنقدر جانب فقه را گرفته كه قرائتها و برداشتهاي گوناگون از مسايلاش را نپذيرد و نوع نگاه ويژهاي را به عنوان تنها عامل سعادت و خوشبختي و رستگاري انسان بداند از افيون بدتر است.ديني كه آنقدر قهرمان و معصوم پرور باشد و آنقدر كاريزماهاي مصنوعي توليد كند كه انتقاد از آنها توهين به دين و مسايل آن انگاشته شود، ديني كه به جاي آنكه به انسان عزت بخشد و به او درس آزادگي و بزرگواري زندگي كردن بدهد او را به تسليم بلاقيد و شرط در برابر ظواهر ديني فرا بخواند و به جاي آنكه از حريت و آزادگي و قيام پيامبران بر عليه نابرابريها سخن گويد از نحوهي لباس پوشيدن و غذا خوردن و خوابيدن پيامبران حديثها و روايات بسازد و آنقدر به ظاهر و صورت افراد اهميت دهد كه سيرت را به نهانخانه ي فراموشي بسپارد دين نيست افيوني است كه ضربات مهلكي بر روان آدمي وارد خواهدكرد. ديني كه كارش شناسايي راز گل سرخ نباشد و تنها در افسون گل سرخ شناور باشد، ديني كه به جاي آنكه افراد متديني تربيت كند كه در تمام صحنه هاي اجتماعي حضور فعال داشته باشند و مسايل عقيدتي خويش را با مسايل جمعي آشتي دهند بخواهد صوفياني خلوتنشين بپروراند كه در برابر انواع بيعدالتيها و نابرابريها و عدم تعادلهاي انساني و اجتماعي ساكت و خموش باشند دين نيست چرا كه ذات دين با اعتراض آميخته شده و قيام تمام پيامبران با اعتراض به الگوهاي نادرست شكل گرفته و با اعتراض پايان يافتهاست. ديني كه بين مسايل دنيوي و مسايل اخروي انسان تعادلي برقرار نسازد و تلاش براي آباداني دنيايي بهاندازهي كوشش براي رستگاري اخروي نباشد دين نيست.

 قرائت ديني كه وجه رحمانيت و مهرباني بيپايان خداوندي را ناديده انگاشته و آنقدر از خشم پروردگار و وجه غضبناك وي سخن بگويد و اجراي دستورات ديني در شديدترين و ظاهريترين صورت و آنهم با اعمال اجبار و فشار و تنبيه را خواستار باشد و به جاي يك خداوند چندين و چند خداوند زميني بسازد و هيچگاه اصل «توحيد» را كه تمامي پيامبران براي تبليغ آن مبعوث شده اند زيربناي خويش قرار نداده و آن را به دست فراموشي بسپارد به مراتب از افيونهايي كه ما ميشناسيم خطرناكتر خواهدبود.در اينجا دغدغه ى ذهنياي كه ايجاد ميشود اين است كه بهراستي پيام اصلي اديان بخصوص اديان وحياني چيست كه در هزارتوهاي مسايل عجيب و غريبي كه بهنام دين به مردم عرضه ميشود گم شده است؟

به نظر ميآيد كه اگر جملهي ماركس را به نحوي دستكاري كرده و آن را بهصورت زير بيان كنيم وافي به مقصود خواهدبود. «قرائتهاي تنگ نظرانه و متحجرانه از دين افيون و منفعل كننده ى توده هاست.»

برگرفته شده از سايت صلاح الدين- زير نظر عبد العزيز سليمی، پژوهشگر وانديشمند معروف کشور ايران.

منبع: هفته نامه روژهه لات شماره ۲۳

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 14:56  توسط مصعب قادری  | 

چنين بايد زيستن

چنين بايد زيستن

نویسنده: دکتور عائض القرنی 

برگردان: عبدالحفیظ همام

درین پهنۀ گیتی، اگر کسی  بخواهد که سعادتمند زیست نماید و نیکنام بمیرد، بایستی ابزار عداوت و کینه توزی  را دور نهاده  و دشنه و سلاح را کنار گذارد؛ چون درین سراپرده کسی سعادتمند و نیکنام خواهد زیست که ریشه های ستیزه جویی و جذور پرخاشگری را، از کنه وجودش و از ژرفای کیانش  زدوده باشد.

های خردمند فرزانه! با بر افراشتن درفش با صفای صمیمیت و اعلام گذشت ، طینت پاک و صفای باطن خویشتن را به نمایش گذار تا راهی بصوب دلها بگشایی و بر عرش سینه های مردمان  مقام و جایگاه همیشگی احراز نمایی.

من سالم الناس یسلم من غوائلهم ----  ونام و هو قریر العین جدلان

یعنی، هر کی با مردم صلح و آشتی گزید، از غدر ایشان در امن ماند، و با خاطر آرام و همیشه  آسوده بخوابد.

"هابیل" را یگانه  الگوی زندگانی خویشتن بر گزین، هنگامیکه برادرش "قابیل" قصد کشتنش را نمود، در واکنش  به برادر ستمکارش گفت : " لإن بسطت یدک لتقتلنی ما انا بباسط یدی الیک لأقتلک إنی اخاف الله رب العالمین". یعنی، اگر دست خویش  به من دراز کنی تا مرا بکشی، من دست خویش دراز نمیکنم تا تو را بکشم زیرا که من از پروردگار جهانیان می ترسم. 

بگذار ستمگران با پاهای خویش به سراغ مرگ بشتابند و یا هم  پروردگار، ستمگر جبار تری را بر ایشان مسلط گرداند.  بایستی  ستم پیشه گان را به دروس ایام و گذشت روزگار  سپرد؛ طبق ضرب المثل چینی، دشمنت را رها کن و خود در کنار ساحلی به تماشا بنشین، و آنگاه نعش وی را بر روی آب خواهی دید.

زنهار تا کوششی به منظور باز کردن پرونده های عداوت و دشمنی انجام دهی، و سینۀ بی آلایش خویشتن را دادگاه بازرسی اوراق پرخاشگری و کینه توزی سازی؛ چون عمر ارزشمندت گرانبهاتر از آنست تا صرف انتقامجویی از دیگران  وطعمۀ خشم و کین گردد؛ زیرا هر لحظۀ که در هیجانات انتقام  میگذرد، گویی لحظه ایست که جام زهری را بر سر کشیده باشی.

بدان که گزینش خویشتنداری و بردباری، سلاح نیرومندیست که در کارزار مواجهه و دشمنی  بکار خواهی گرفت،  چنانکه احنف بن قیس میگوید، سوگند به پروردگار! نصرت و پیروزی که در حلم و بردباری بمن دست داد، بزرگتر از پیروزی و نصرتی بود که خانواده و عشیره ام برایم  تقدیم میداشتند. و به قول ابو طیب متنبی:

و أحلم عن خلی و أعلم أنه  ----  متی أجزه حلما علی الجهل یندم

یعنی، من در آرزو ورؤیای آسودگی ام و یقینا میدانم هرگاه در عوض جهالت با او بردباری نمایم، وی پشیمان خواهد شد.

اگر دشمنت بر تو شمشیر کشید ، در عوض گلی بوی تقدیم دار، و اگر ز پای در آوردنت دسیسه چینی نمود، با دعا و نیایش به پروردگار روی بیاور، و امید است که پروردگار مقلب القلوب دل  نرم و باطن صفا و بی آلایشی بوی انعام فرماید. و اگر شخص لجوج وکینه توزی  ترا مورد حمله قرار داد، و در مجلسی به حیثیت و آبرویت تاخت، زبان به نیکویی بکشا و در حقش دعای خیر کن؛ زیرا توجیه قرآنی همین است که عظمت و بزرگی شخص ، دشمنی را دوست ساختن است نه دوستی را دشمن. " ادفع بالتی هی أحسن، فإذا الذی بینک و بینه عداوة کأنه ولی حمیم". یعنی (بدی دیگران را) به شیوۀ که نیکو تر است دور کن، (اگر چنین کنی) آنگاه آنچه دشمنیی که میان تو و او است همانند دوستی، نزدیک و مهربان گردد.

مردی به حکیمی گفت، فردا با تو محاسبه خواهم کرد، مرد با حکمت گفت: نه، بلکه فردا مسامحه ( خود گذری و خویشتنداری خواهیم کرد).

هشدار! هزار دوست را هرگز زیاد مپندار و یک دشمن را- هرچند ناتوان و ضعیف هم باشد - اندک مشمار، چون یک پشه  هم توان خون آلود کردن چشم  شیر را خواهد داشت، و موش کوچکی توانست  بند آب "مأرب" را دگرگون سازد.

بدان که عمر کوتاه تر از آنست تا  صرف  بازرسی و انتقام گیری از دیگران گردد و جنگهای "داحس" و "غبراء" از وسوسه های ابلیس بود که در قلبها بر انگیخت، و از وساوس مدرسۀ شیطان است تا تلقین نماید که: هیبت و شجاعت در ستمگری است ، تجاوزگران شجاع و غیورند؛ و اما انسان حلیم و بردبار، حقیر و ذلت پیشه و صاحبان گذشت و عفو،  جبون و ترسو. اما منطق وحی که  پایه گذار معیار های راستی و انسانی است چنین ارشاد مینماید: " فمن عفا و أصلح فأجره علی الله" یعنی پس هر که در گذرد و اصلاح کند - میان خود و ستمگار خود-  پاداش او بر خدا است.  پیامبر گرامی در حدیثی میفرمایند: " صل من قطعک، و أعط من حرمک، واعف عمن ظلمک" هر کی با تو مقاطعه نمود تو با وی پیوند کن، و هر کی ترا محروم کرد، به وی اعطا نما، و کسیکه بر تو ستم روا داشت، تو عفو روا دار.

در روبرو شدن با مردم " تبسم" و "سلام" را اساس و شیوۀ زندگانی خود قرار ده: تبسم نشانۀ خردمندی و فرزانگی ، سلامتی طبع و معاشرت نیک انسانی است. اما " سلام " به معنی پیمان شرف، تعهد و وفاداری، عنوان مصالحه و گذشت و اجتناب از خصومت و دشمنی است. آیا باری شنیده ای که مردی ستیزه جو، شرر پیشه و خون گرمی را که موفق به کسب محبت دیگران گردیده باشد؟ و یا بنای دوستیی را بنا نهاده و  ثنا و ستایشی را نصیب گردیده باشد؟ یقینا محبت بیکران و اکرام بی نهایت نصیب آنهائیست که از مروئت و بردباری، خودگذری و مهربانی، و گذشت و مردانگی برخوردار اند. آنها هستند که با کسب دوستی وکاشتن صمیمیت برای خود جایگاهی بر فراز قلبها  میگزینند و راه خویشتن را در رگه های جان و روان آدمیان میگشایند، آنهائیکه دیده ها به چهره های  صمیمی و مملوء از محبت شان، روشن میگردد.

اگر بخواهی تاریخ خویشتن را با دست های خود توأم  با نیکنامی و ماندگاری بنویسی، بایستی راه آشتی و گذشت را پیشه کنی، از خشم بپرهیزی و لغزش و عیوب دیگران را بپوشی.  و بر تو است ای انسان آزاده!  تا غده های زهرناک خشم و هیجان و بر انگیختگی را از کنه وجودت بر کنی و شمشیر تجاوز را در نیامش گذارده و بهمه اعلام داری:

أهلا و سهلا والسلام علیکمو ---  وتحیـة منا نزف إلیکمو

خوش آمدید و سلام به شما، ما ز جانب خویش به شما مژدۀ سلام  می فرستیم.

دنیای بدون دشمنی و جهان بی پرخاشگری، جهان زیبا و پر طراوت خواهد بود، و هستی بدون بدبینی و کراهیت جایگاه امنی ! شرر پیشه گانند که خود صفای زندگی را تیره و تار مینمایند، و بنیاد برادری را از هم ریخته و جامۀ محبت را میدرند. " ویل لکل همزة لمزة" یعنی، وای بر هر بد گوی طعنه زننده.  " همّاز مشّاء بنمیم" عیبجو، بدگو، رونده به سخن چینی.

افسوس به حال آن بد طینت کینه جو، و شرر پیشه و بد اندیشی که سزاوار تنگی سینه و شایستۀ ظلمت گورستان است. و مژده به نجیب زادگان ارجمند و همدمان نیکخواه و عفیف.

مرد آزاده و نجیب تبار، با دست های خویش توأم با سیرت نیک و معاملۀ نیکو، تاریخ خویشتن را مینویسد، و از کسی مکافات و پا داشی هم نمی خواهد. چنان است که بعد از مرگش داستان های زیبایش را به ارمغان میگذارد. راویان در مجالس و محافل، با ذکر خاطره های نیک و زیبایش  یادش را گرامی میدارند، و قصه های نیکو و ماندگارش همیشه ورد زبانها میگردد.

بدان که زبان مردم ، بمثابۀ زبان و اقلام حق اند، و هشدار که این زبانها ترا به بدی یاد نکنند و قلم ها ترا به نادرستی ثبت نه نمایند! 

برگرفته از سرنوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:47  توسط مصعب قادری  | 

اندرزهای دهگانه

اندرزهای دهگانه

حضرت عائشة رضي الله عنها از نبی اکرم صلی الله عليه وسلم روايت می کند که فرمود: وقتی که خداوند بخواهد اهل بهشت را داخل بهشت کند فرشته ای را با هديه ای ولباسی از بهشت نزد آنان می فرستد. ووقتی که بخواهند داخل آن شوند،فرشته به آنها می گويد: بايستيد،هديه ای از طرف پروردگار عالم نزد من است. می گويند آن چيست؟ فرشته می گويد: آن هدايا ده انگشتری هستند:

بر اولی نوشته شده است.{ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ} [الزمر: 73] « سلام بر شما مبارکتان باد،داخل آن شويد. برای هميشه.»

بر روی دومی نوشته شده است:(رفعت عنکم الأحزان والهموم) " غم واندوه از شما بر طرف ودور گرديد".

برسومی نوشته شده است:{وَتِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ}[الزخرف: 72] « آن بهشتی است که به سبب اعمال نيکی که انجام داده ايد،ارث وملک شما کرديم.»

بر روی چهارم نوشته شده است:(ألبسناکم الحِلَلَ والحلي) " لباسی حرير را به شما می پوشانيم وشما را آراسته می کنيم."

بر روی پنجمی نوشته شده است:{ كَذَلِكَ وَزَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِينٍ} [الدخان : 54] «حوريهای زيبا روی را به ازدواج آنان در آورده ايم.»{ إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ} [المؤمنون : 111] « من امروز به سبب صبر و تحملی که داشتند پاداششان می دهم که آنان خودشان رستگار هستند.»

بر روی ششمی نوشته شده است: ( هذا جزاؤکم اليوم بما فعلتم من الطاعة) " اين پاداش شما است امروز به سبب طاعتی که انجام داديد ".

بر روی هفتمی نوشته شده است:( صر تم شباباً لا تهرمون أبداً) " جوان گشتيد که هيچوقت پير نمی شويد ".

بر روی هشتمی نوشته شده است:( صرتم آمنين لا تخا فون أبداً) "در امنيت قرار گرفته ايد هر گز نترسيد".

برروی نهمی نوشته شده است: (رافقتم الأنبياء والصدقين والشهداءَ والصالحين) "همراز وهمنشين انبياء وصادقان وشهيدان وصالحان شده ايد".

بر روی دهمی نوشته شده است: ( سکنتم فی جوار الرحمان ذی العرش الکريم ) " در جوار خداوند بخشنده صاحب عرش کريم ساکن شده ايد ".

سپس فرشته رحمت می گويد:{ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ} [الحجر: 46] « داخل آن شويد در حال امنيت وآسايش.

داخل می شوند ومی گويند:{ وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَكُورٌ} [فاطر : 34] «حمد وستايش خداوندی که غم را از ما بر داشت براستی پروردگار ما بسيار بخشنده وسپاسگذار است.

و وقتی که خداوند بخواهد،اهل آتش را داخل آن کند،فرشته ای را نزد آنان می فرستد که ده انگشتری همراه دارد.

بر روی اولی نوشته شده است: داخل آن شويد،که در آن که هيچوقت نخواهيد مرد وزنده نخواهی شد از آن برون نخواهی رفت

بر روی دومی نوشته شده است: در عذاب فرو رويد راحتی برای شما وجود ندارد.

بر روی سومی نوشته شده است : از رحمت من نااميد باشيد.

بر روی چهارمی نوشته شده است : داخل آن شويد در حال غم وانده وحزن ابدی.

بر روی پنجمی نوشته شده است: لباستان آتش،غذايتان زهر تلخ،نوشيدنيتان آب داغ،گاهواره تان آتش وپوششتان هم آتش است.

بر روی ششمی نوشته شده است: امروز اين پاداش شما است به سبب اينکه نا فرمانی مرا کرديد.

بر روی هفتمی نوشته شده است: در آتش برای هميشه عذاب من قرين شما است.

بر روی هشتمی نوشته شده است : نفرين ولعنت بر شما باد. که بطور عمد گناهان بزرگ را مرتکب می شويد. پشيمان نمی گشتيد وتوبه نمی کرديد.

بر روی نهمی نوشته شده است : همراهان شما در آتش برای ابد شياطين هستند.

بر روی دهمی نوشته شده است : از شيطان پيروی کرديد،فقط دنيا را خواستيد،آخرت را فراموش کرديد. وسر انجام اين است جزای شما.

به نقل ازكتاب "توشه راه نجات كلمات قصار پيامبر صلی الله عليه وسلم وخلفای راشدين" نوشته: الحافظ ابن حجر العسقلانی- برگردان: محمد سعيد مجيدي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:53  توسط مصعب قادری  | 

جوانان بايدها ونبايدها

جوانان بايدها ونبايدها

گفته مى شود جوانان قلب تپنده يك مملكت اند . آيا اين مقوله ادعاى تحقيقى است يا شعار تهييجى وياهردو؟ تجربه ثابت نموده كه هرسه مورد در جوامع متعدد، مى تواند مصداق داشته باشد. جوامع كه وضيعت انسان شأن از رشد وشكوفائى فرهنگى، توسعه سياسى ورفاه اجتماعى حكايت دارد به تحقيق نقش جوانا درآن به مثابه قلب تپنده اى است كه نيرو بخش ومحرك همه اركان حياتى آن مى تواند باشيد.
از ابراز صنعتى وسايل زراعتى ومالدارى گرفته تاسلاح دفاع وتامين امنيت همه وهمه آشناى دستان نيرومند جوانان اند كه باصرف انرژى جسمى ولحظه هاى پر طروات بهار زندگى خويش گردونه حيات ملت هارا به پيش مى رانند، البته اين تكلف همه جانبه قشر پرانرژىدر ميدان عمل به وسيله شگردهاى سياسى ومجرب ومؤثر وكا برد به موقع ومناسب آن از جانب دولتمردان امكان پذير مى گردد. در برخى كشورهاى رو بتوسعه كه هنوز دوران گذار به سوى مدنيت معاصر را طى نكرده وجامع شان بلوغ مفكوره لازم نيافته اند، محافل تفاهم هنوز هم به منظور استفاده از تواناى هاى جامعه جوان شان خود را از شعارهاى مهيج بى نياز نمى دانند هرچند حضور معقول وروز افزون جوانان وبهره گيرى عادلانه از دسترنج شان در عرصه توليد ضرورت به شعارهاى تحريك آميز را منتفى كرده است اما در ساير ميادين منجمله صحنه هاى نظامى واجتماعى بديلى براى چنين شعارها تاكنون مشاهده نشده است. جوانان كشورهاى مسلمانان مى توانند براى آيند خود عناصر مفيد باشند بايد به موارد ذيل توجه داشته باشند:
1ـ علوم شخصيت: اصولاً مجموع خواص برجسته روحى واخلاقى انسان، بناى شخصيت آن را تشكيل مى دهد گاه اين برجستگى ها حالتى معكوس ومعصيت بار داشته وضعف شخصيت انسانى را سبب مى شود .در كشورهاى اسلامى معيارها بناى شخصيتى انسان نسبت به جوامع غير اسلامى تفاوت هاى اساسى دارد مثلاً وقتى گفته مى شود ربانيت وخداگرايى پاك وبى غل وغش است كه شالوده اساسى ونخستين معيار علو شخصيت انسان مسلمان محسوب مى شود، پاسخ بسا سئالات در اين باب داده مى شود، هرچند صداقت امانمت دارى، گذشت، مردانگى، شجاعت، بخشندگى، احترام به حقوق ديگران و... كه جزء تأكيدات دين ما مسلمانان است در هر جامعه ودر وجود هر انسانى اعتلاى شخصيت آن را موجب مى گردد اما اين خصال پسنديده دركنار ربانيت وخداگرايى انسان مسلمان، نورى است علىنور كه جوان مسلمان بايد به آن توجه جدى وكافى داشته باشد.
مولفه هاى بنيادى ونردبان تعالى شخصيت انسان عناصر تعريف شده وثابتى هستند كه سليقه هاى زورمندان ، تمايلات ثروتمندان ويا برخى ناهنجارى هاى اجتماعى بر خلاف رسم معمول امروزى نمى توانند بر آن حدود و ثغورى تعيين نمايند يا به عبارتى شخصيت يك صفت ذاتى اصالت وتعالى معنوى واخلاقى در شخص است نه يك نوهم وتصور در نگاه ديگران.

 

متأسفانه در ترازوى ناميزان زمانه آنچه كه كفهء شخصيت انسان را سنگين مى كند ارزش هاى كاذبى هستند كه هيچ گاه عناصر حقيقى علو شخصيت نمى توانند باشند از آن جمله سرمايه وامكانات مادى است با اين تفاوت كه در گذشته متمولين جواد وبخشنده از علوم شخصيت بر خوردار بودند وزراندوزان بخيل وممسك همواره مورد نكوهش، اما امروز پول وسرمايه ذاتا صاحبش را شخصيت مى بخشد در حالى كه اين امر تحريف شخصيت حقيقى بشمار مى رود. وبازبان بازى، ريا، تملق، نوعيت لباس وغيره تعيين كننده ميزان شخصيت وسبب بالا نشينى واحترام است ولوكه جاهل وهوا پرست ورندى باشد در عباى تفضل.حضرت سعدى رحمت الله عليه چه خوش گفته است :
اى درونت برهنه از تقوى كز برون جامعه ريا دارى
پرده هفت رنگ در مگذار تو كه در خانه بوريا دارى
پس اين جوان مسلمان بايد معيارى حقيقى شخصيت والاى انسانى را بشناسد واين گوهر اساسى را باخرمهره هاى جواهر نماى باب روز اشتباه نگيرد.
2ـ عفت وپاك دامنى :
اين سيره پيامبرى به خودى خود چند صفت برجسته اى كه بايسته و شايسته جوان مسلمان است مانند تعادل عقل واحساس، پايدارى، اعتماد به نفس وحرمت نهادن به حقوق ديگران را نيز تفسير مى كند وبرعكس جوان شهوى وهوسباز، اسيرى است در دست نفس لوامه كه بندى اى اين بند را نه آزادى ايست ونه اراده اى . عفت وپاك دامنى، همين مقوله اى امروز بر عناصر نا آگاه ودلباخته وانگارى غرب مايه دلتنگىاست وگريز از اين بوستان پر طروات به سمت پليدى ها وآلايش هاى جنسى را بالا رفتن به پلكان تمدن مى پندراند، جامعه شناسان ومتوليان امور اجتماعى جوامع غرب همان جوامعى كه سالهاست بى بندو بارى اخلاقى را در سايه ليبراليسم تجربه كرده اند، امروز محتاج آنند، هر چند غرق شهوات اند اما آن را تكريم مى كنند وبر آن به عنوان يك ارزش ثابت اجتماعى ارج مى نهند، گذشته از امراز لا علاج محصول بحران هاى ضد اخلاقى ، نا پايدارى هاى روحى ورفتارى، گستن پيوندهاى خانوادگى وغيره نيز از تبعات زشت مفاسد اخلاقى است كه ارتكاب آن موقعيت معنوى و اجتماعى انسان را به شدت زير سؤال قرار مى دهد
3ـ آزادگى وخود اتكايى :
ستم وبيداد گرى ريشه هاى تاريخى واشكال گوناگونى دارد، هر گاه پديده زشت ستم پذيرى ومظلوميت در هر جامعه بوجود آيد كسانى پيدا مى شودكه به جان اين جنگل خشكيده با تبرهاى بران بشتابند وآتش ظلم را مشتعل نمايند. همچنان گفتند " دشوار است كه ملل يا افراد از مشاهده بدبختى هاى همسايگان خود به فكر سود جويى نيفتند" شايد بارها مشاهده شده باشد كه گدى قوى تر ميدان گدايى را بر گداى ضعيف تر تنگ كرده وبه كرات آن را محل استثمار قرار داده باشد، پس غريزه استثمار گرى وبهره كشى در وجود هر فردى قسما وجود دارد وگهگاه .بانه مد کشچ وفرصت تبارز پيدا مى كند. ( لايحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم ) "خدواند بانگ برداشتن به بد زبانى را دوست ندارد مگر از كسى كه بر او ستم رفته باشد " آيه مباركه تصريح نموده است كه حتى اگر به غوغا وداد وفرياد هم مى شود به مقابل ظالم ايستادگى نمائيد .وآن حضرت صلى الله عليه وسلم فرموده اند: " لاضرر ولا ضرار في الاسلام ـ يعنى تحميل وتحمل ضرر در اسلام نيست" از همين جاست كه آزادگى وتسليم ناپذيرى در برابر پديده هاى طاغوتى از خصايص برجسته وارزشمندى معرفى مى شون كه بايد جوانان مسلمان از ىن برخوردار باشند حكما گفته اند تحمل بيدادگرى در سرشت آزادگان نيست زيرا تجارب تاريخى ثابت مى كند كه مردان قهرمان هر گز در برابر پديده هاى ستم شعار وزور گو سر خم نكرده است وسر نوشت خود وحتى جامعه را باخود اتكاى كامل، از دستبرد زور مندان حفظ كرده اند وبه اين باور رسيده اند كه زور مداران و زرگرايان، انسان پويا تلاشگر، مبتكر وعزت مند را به مسلخ حقارت مى كشانند تا از ان كالبدى تهى وفاقد ارزش هاى معنوى و انسان بسازند . پس جوان مسلمان است تا عزت ازادگى را به هيچ قيمتى نفروشد وجيب شخصيت خويش را از اين در گرانمايه تهى نسازد وبايد بداند كه جامعه زبون در پنجه ارباب زور زورمثل مرده هاى بى اختيار اند در دست مرده شوى ها . هنگامى كه اگزيستانسياليزم به توصيف شخص زبونى مى پردازد مى گويد كه اين شخص بدين سبب زبون نشده كه وضع روحى خاصى دارد بلكه زبون است زيرا باعمال خود، خود خويشتن را زبون ساخته است هيچ كس فطرتاً زبون ساخته نشده است .
4ـ اعتماد به نفس:
هر جامعه نياز دارد تا از وجود جوانان خويش در همه عرصه هاى توليدى، دفاعى، علمى، فرهنگى وغيره به نيكوترين وجهى استفاده نمايد اما اين ضرورت عام را چه جواناى مى توانند برآورده سازند؟ مسلماً آنهايى كه بخواهند افتخار خدمت گذارى واصلاح جامعه را به عهده بگيرند بايد از اعتماد به نفس بالاى برخوردار باشند جوانان مسلمان كشورهاى اسلامى هر چند از برخى گذرگاه هاى تاريخى خطرناك پيروز مندانه عبور كرده اند ليكن در برخى عرصه ها به دليل ضعف هاى عديد ناشى از ناهنجارى هاى اجتماعى، واقتصادىو...... به گونه تأسف بارى به ميل به غربى ها نمودند . بناءً نياز به بيدارى وآگاهى عام بيش از هر وقت ديگرى متصور است تا به كمك اين آگاهد« مرمچ مسلمان بخصوص جونان مسلمان ا. اعتماچ بنفس بیشترد برخورچار گردند وروحيه بالندگى وعدم قناعت به وضعيت فلاكت بار موجود در ايشان تقويت گردد ، باشد كه براين سؤلات ذهن سوزء كه استيلاى اجانب تابكى بر ما مسلماناندوام خواهد داشت؟ آيا ما هنوز ملتى به معنى واقعى نشدهايم وهمچنان در منجلاب نفس گير عصبيت هاى قومى دست وپا خواهيم زد؟ وده ها آياى ديگر پاسخ هاى دلنواز پيدا نمايند.
5ـ پايدارى هدفمندانه:
نمى توان منكر أي واقعيت شد كه ما در مصاف با دشمنان مختلف وعرصهاى گوناگون شكست هاى فاحشى را قهرا تحمل كرده ايم وهمين اكنون هم در حالت شكست بسر مى بريم؛ برخى شايد احساس كنند وبگويند كه زبان نگهدار! حالا چه جاى اين بحث هاست ؛ آخر روحيه ها تضعيف مى شود و... اما بايد گفت كه مسلمانها بايد ديگر كارد به استخوان رسيده وبايد نقطه هاى قوت را تقويت وبر نقطه ضعف هاى موجود دليرانه انگشت انتقاد گذاشت وباچشم نقد وتحقيق به قضايا نگاه كرد ؛ وليكن در وسطيت وعادلانه بايد عمل شود ، نه درعنف ووهرچه طوى.
جواهر لعل نهرو در يكى از سخنرانى هايش پس از استقلال هند مى گويد: اين مبارزه بر ضد هيچ كشورى نيست، اين پيكار بر ضد ضعف خودمان است اين ناتوانى خودمان وبر ضد عقب ماندگى خودمان است اين جهاد به مراتب از پيكار استقلال طلبانه ما دشوارتر، بزرگ تر ودامنه دار تراست . نكته قابل تأمل همين كوتاهى ما در مبدرت به اصلاح فكرى است كه شكست ما پيامد تلخ آن بود شكستى كه ضعف روز افزون ما را موجب گرديد وتا هنوز هم در سراشيبى آن سريعاًدر حركتيم. پايدارى از خصوصيات بارز يك جوان مسلمان است اما أنگاه كه هدفمندانه نباشد چه بسا كه به لجاجت بدل شود وخود مايه درد سر قرار گيرد. درهم ريختگى هاى موجود را نمى توان در انتقال از اين وآن ويا مداخلات خارجي ها در امورى كشورهاى اسلامى از طريق نظامى ويا فرهنگى وساير بهانه هاى مدارانه بهم آورد بلكه بايد استقامت وپايمردى كامل به ترك مشكلات بينى رفت وباهدف اعمار بناهاى ويران شده دينى ودنوى جامعه مسلمان قدم در يك راه حقيقى ونتيجه بخش نهاد. هرگاه جوانان مسلمان با نيتى خالص، آگاهى كامل، نگاهى گسترده به واقعيت هاى عصر وروحيه ايثار و فداكارى وارد عمل شوند بديهى است كه پيام آور غناى فكرى ومعنوى آرامش سياسى و آسايش اجتماعى در كشورها خواهند بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:57  توسط مصعب قادری  | 

جمود انديشه فقهی

جمود انديشه فقهی

 ديواره ای فراروی روح تمدنی اسلام

الشيخ: عبد المتين الکرخی

خدای متعال تمام مردم را به اجتهاد مأمور نکرده است, در اسلام عامۀ مردم به تحصيل ادوات اجتهاد وپويش مکلف نيستند، از اين جهت در تاريخ اسلام کسانی که توانسته اند با ابراز پويش  واجتهاد در عرصه فقهی  تشريعی ومدنی در اسلام فصل های نوينی را گشوده وانديشه اسلامی را از منزوی شدن در دخمه های تقليد وتحجر باز دارند, يک اقليت معدودی بوده اند. درکنار اين علماء, تودۀ مقلدی می زيسته اند که توانايی اجتهاد را ندارند, اينا اگر با مشکلی روبرو شوند به فقيهی از فقهاء پناه می برند وآن مشکل فقهی خود را با وی در ميان گذاشته واز وی فتوی می طلبند, از اين جهت خدای متعال فرموده است: " از اهل دانش بپرسيد اگر خود  نمی دانيد" وبه اين ترتيب است که وظيفۀ هر دو گروه مشخص شده است! انديشه واجتهاد از آن علماء وسؤال واستفتاء از آن عامۀ مردم. در عهد رسول اکرم صلی الله عليه وسلم نصوص تشريعی که متن اسلام را تشکيل می دهند نازل شد , ورسول خدا صلی الله عليه وسلم فرمان پروردگار شان را به أمت ابلاغ کردند, صحابه رضی الله عنهم از ايشان علم را فراگرفته وخود در حوزۀ انديشه فقهی آستين برزدند وبر پايۀ نصوص ومتون تشريعی وارد حوزۀ اجتهاد گرديدند. جالب اين که شخص پيامبر اسلام صلی الله عليه وسلم آنان را به اجتهاد دستور داده وبر اجتهاد تمرين وممارست دادند, واجتهادات صحابه را از ايشان پذيرفته, آنان را در برابر اجتهاد شان وعدۀ پاداش وثواب دادند, وصحابه از دروازۀ اجتهاد وارد حوزۀ فتوی وقضاء گرديند, همان بود که در عصر صحابه مدينت اسلام ,  در سايۀ برداشت های متين از نصوص قرآنی وحديثی به شگوفائی آغاز کرد, واين کار در عصر تابعين فراز های تکاملی خود را تا بدانجا پيمود که شعاع مدنيت عظيم اسلامی شرق وغرب عالم را پيموده مدنيت های واماندۀ ديگر را از حوزۀ اجتماع وانديشه به حاشيه راند, وحتی آنها را راهی دخمۀ تاريخ گردانيد.اما با تأسف که روند پويايی واجتهاد در حوزۀ فقهی بعد از عصر تابعين با مسير تنازلی ممتدی از خمود وانحطاط روبروشد, تدوين کتب فقه مذاهب وتفريع احکام  در آنها سبب شد که علمای متأخر کاررا تمام شده تلقی کرده در حوزۀ فقهی اکثراً به مقولۀ" فتوی" بسنده کنند, واگر فقيهی از اين حد پا را خيلی فراتر می گذاشت, به خود جرأت می داد تا قدم به ميدان " ترجيح" بگذارد.بديهی است که چنين روند ايستايی, هرگز قادر نبوده ونيست که سياليت فقه اسلامی را به درستی تمثيل کند,وروح زمان را در يافته همپای تحولات حرکت نمايد. در نتيجه روح تقليد از حوزۀ خواص کشيده شد و کار تا بدانجا پيش رفت که بعضی از متأخران اعلام کردند: دروازۀ اجتهاد بسته شده است!! طبيعی است اعلام اينکه اجتهاد متوقف شده است, در واقع اعلام اين امر بود که مدنيت های ديگر می توانند در فضای خالی ای که فقهای اسلام ايجاد کرده اند برای خود دام ودانه بگسترانند, واين بی شک يکی از عوامل اساسی خفه کردن روح تمدنی اسلام بود.029007.jpg

سپری به تاريخ اجتهاد نشان می دهد که روح تقليد در نهاد علمای حوزۀ های دينی از نيمۀ قرن چهارم هجری شروع به گسترش کرد. واين به جز عاملی که در فوق بدان اشاره شد از چند عامل اساسی ديگر ناشی می شد : 1ـ انقسام وتجزيۀ دولت مرکزی اسلام به دولت های متعدد که اغلب کشمکش ها نيز در ميان آنها جاری بوده است, ووجود اين کشمکش ها که گاه به جنگ های خونينی می انجاميد, سبب می گرديد تا همت ها از پژوهش وبر رسی وتحقيق در علوم وفنون فرومانند وحوصله ها از اين امر به تنگ آیند, چرا که پژوهش علمی در فضاهای که به جنگ وتنش آلوده است فرو می خوابد, وهر جا که تنش است در آنجا علم ودانش با کمبود اکسيژن روبرو می شود,که نمونۀ آن در بعضی کشورهای اسلامی فعلی مشهود است. 2ـ قيام وتلاش مجدانۀ انصار مذاهب اسلامی برای راسخ ساختن پايه های آنها در قلوب مردم ونفی ما عدای آن وايجاد تنگنا های روانی برای محقانی که بخواهند در حوزۀ اجتهاد گامی به جلو بگذارند. تا جايی که ملاحظه می شود, أئمه مذاهب اسلامی شاگردان سر آمدی داشتند که علم  وروايت را از آنان در يافت کرده وبتقوای وطهارت ومهارت در علوم, جايگاه ويژه ای را در ميان توده های مردم ونخبه گان ايشان احراز کرده بودند, احترام به آراء وانديشه های علمی ايشان وکوچک شمردن آراء ونظرياتی که خارج از کمر بند حاکميت علمی آنها بوده است سبب گرديد تا اجتهاد وپويش از رونق بيفتد وفقط عمل به آراء وفتاوای آنها حرف اول وآخر را بزند. هر چند اين بدان معنی نيست که ارزش فتاوی آنها را به زير سؤال ببريم واز عظمت کار آنها چشم بپوشيم, چرا که همانان بودند که چهار چوب نظام مدون فقاهتی را پی ريزی وشالودۀ تلاش وپويش علمی را استوار ساختند, وهمانان اند که برای هميشه , عالم فقه وانديشه ريزه خوار خوان آنان خواهد بود, وامت اسلام تا يوم القيامة مديون آنهاست. ولی اين واقعيت نيز قابل اغماض نيست که مذاهب نيرومندی در عالم اسلام بوده اند که به دليل پيدا نکردن شاگردان وياران فعال وماهر به انقراض روبرو شده اند, چون مذهب امام اوزاعی , سفيان ثوری, حسن بصری وامثال آنان . 3ـ يکی ديگر از عوامل جمود در حوزۀ انديشه فقهی ضعف اعتماد به قضات بود. در صدر اول اسلام عهدۀ های بسيار مهمی بود که آن را فقط به کسانی می سپردند که اهليت آن را داشته باشند, قضات در درجۀ بالايی از استنباط احکام قرار داشتند وبه همان سطح از تدين وتقوی نيز بر خوردار بودند, تا بدانجا که برای حکام ونيز عامۀ مردم به تکيه گاه های مطمئنی تبديل می شدند.

ليکن باگذشت زمان, حالت اجتماعی تغييرکرد, وتمايل مردم به اينکه امر قضاء فقط در چهار چوب مذهب وگرايش معينی محدود باشد چيره گرديد, عامل اين گرايش بيشتر در اين واقعيت نهفته بود که بعضی از قضات از اعتماد مردم سوء استفاده کرده گاهی قرار قضائی را تحت تأثير هوای نفس صادر می کرند, اين مجال برای آنها نيز از اينجا فراهم می شد که آنها می توانستند به فتاوای مختلف وأحياناً متعارض تکيه کنند,از اين رو اين خواسته قوت گرفت که قاضی بايد به چهار چوب های معين مقيد باشد, واين چهار چوب ها پيروی از يک مذهب معين را بر قاضی الزامی می کرد. ضرورت انحصار دائرۀ احکام قضايی در چهار چوب يک مذهب معين, سبب آن می شد که تدريس نيز بر مذهب معينی منحصر شود, زيرا فضای حاکم بر قضاء مستقيما بر مدارس وحوزۀ ها اثر می گذاشت, چرا که حوزۀ فقهی پيش در آمد طبيعی ورود به عرصۀ قضاء بود واگر قاضی نا چار می بود که در کمر بند يک مذهب حرکت کند, بی شک حوزۀ نيز مجبور بود که قاضی ای را با اين خصوصيات تربيت کند,واز اينجا بود که حوزۀ اجتهاد – تحقيق وپژوهش, گرفتار چنبرۀ جمود گرديد, وفضای ايستايی و انجماد بر آسمان حوزۀ حاکم شد . هر چند ذکر اين واقعيت در اينجا لازم است که بعضی علماء وانديشمندان چه در درون مذاهب فقهی وچه در بيرون آنها جسارت تحقيق وپژوهش اجتهادی را تحت هر ظروف وشرايطی بر می تابيدند وبناءً سياليت فقه هر چند با روندی نه چندان پر شتاب ادامه  داشت, وکوشش ها وتلاش های همين گروه از انديشمندان فقهی بوده است که برای آمت اسلامی ثروت عظيم فقهی ای را به ميراث گذاشته است. نيز از بيان اين امر ناگزيريم که تقليد مردم از مذاهب اسلامی فقهی نتيجۀ الزام واجبار ائمه آنها نبوده است, زيرا حتی خود ائمه مذاهب در فروعات فقهی به صورت متصلب ومتعصب به مذهب ورأی خود نيز منهمک نبودند, وچه بسا می شد که رأی ديگران را به عمل اولی واصوب می دانستند, ائمه مذاهب دوازۀ اجتهاد را با تمام پهنای آن باز گذاشتند, وهرگز آن را بسته اعلام نکردند, روايت شده است که امام ابو حنيفه رحمة الله  عليه چون فتوی می داد می فرمود:" اين رأی ابو حنيفه است واين بهترين رأی است که ما به استنباط آن توفيق يافته ايم, پس اگر کسی رأيی بهتر از ما را آورد پيروی از آن اولی است" نيز روايت شده است که امام مالک رحمة الله عليه وقتی حکمی را استنباط می کرد, به اصحابش می گفت:" در آن نيک تأمل وانديشه کنيد,زيرا اين حکم دين است, و هيچ کس جز صاحب اين روضه ( پيامبر گرامی اسلام) نيست مگر اينکه رأی آن قابل اخذ ورد می باشد". از امام شافعی رحمة الله عليه نيز نقل است که به شاگردش ربيع گفت: در هرچه که من می گويم, از من تقليد نکن, ودر احکامی که از من می گيری وآرايی که می شنوی به مصالح خود نيک انديشه کن, زيرا اين دين است که تو از من می گيری".واز امام احمد بن حنبل رحمة الله عليه نيز روايت شده است که گفت: در امر دينتان نيک نظر وتأمل کنيد, زيرا تقليد غير معصوم, مذموم است وسبب کوری انديشسه وبصيرت می شود". پس اين اقوال صراحت دارند بر اين که ائمه مذاهب اسلامی دروازۀ اجتهاد را باز گذاشته وهيچ کس را به پيروی از مذاهب خود ملزم نکرده اند,واين بزرگترين امکان تمدنی آن محروم کرده ايم.عوامل ديگر انتشار جمود: از عوامل ديگری که بر وسعت دايره جمود  افزود, وروند تحقيق وپژوهش در اصول مذاهب وقواعد استنباط را کند ساخت عوامل ذيل بود: 1ـ تعصب شديد در آراء مذهبی از دائره تر جيح اقوال ائمه بيرون شده وبه طعن وحمله عليه کسانی پرداختند که مذهب وجرح مخالفان, رنگ خطرناکی از تعصب گرفت. اين روندی است که از همان نيمۀ قرن چهارم شروع وتا به امروز ادامه دارد,واگر نيک تأمل کنيم همين تعصبات بوده است که به بنيه واستحکام داخلی امت اسلامی ضربات سخت کوبنده ای وارد کرده وآن را از بسياری امکانات تمدنی آن محروم ساخته است.

2ـ زياده روی وافراط در تلخيص واختصار کتب پيشينيان از ديگر عوامل حاکميت جمود بر حوزۀ فقه است. هر چند هدف اصلی از اختصار کتب قدما تقليل الفاظ برای آسان ساختن حفظ وافزودن بر حجم فوايد آنها بود, ليکن زياده روی در اين رابطه اين هدف را به عکس آن تبديل کرد, وسبب آن شد تا شراح کتب مختصر بيشتر در گير تعقيدات لفظی وکشمکش با کلمات بشوند, تا دنبال کردن روح تحقيق واستنباط. وهمين کتب مختصر است که تا امروز در حوزۀ فقه به عنوان معمای مدارس دينی در برابر طلبه کم مايه مطرح است, ودانش پژوهشی که بايد بيشتر در گير کنکاش با معانی باشد هميشه با مستصعبات وتعقيدات لفظی کلنجار می رود, وگاه انديشۀ فايق آمدن بر اين تعقيدات تمام سودای دوران طلبگی او می شود, واين همان چيزی است که روح شگوفايی وتحقيق را از کالبد حوزه های فقهی ما فراری ساخته است.3ـ عدم وجود ارتباط سازند ميان علماء از اهم عوامل کم رنگ شدن روح تحقيق وپژوهش علمی است, چنان که اگر اين ارتباط به درستی بر قرار باشد, به اهم عواملی تبديل می شود که می تواند به رشد وپويايی علمی واجتهادی کمک کند, به دليل اين که بشر معارف وفضايل خود را گاهی از را تعليم وتعلم وگاهی هم از راه تلقين ومعاشرت می گيرد, ليکن  تجربه نشان داده است که به دست آوردن ملکات علمی از راه تلقين از استحکام ورسوخ بيشتری بر خور دار است. بعد از تجزيۀ خلافت اسلامی وپراگنده گی مسلمانان, پيوند ميان علمای حوزۀ مختلف فقاهتی واجتهادی نيز با همديگر قطع شد, وعلمای هر کشور در قلمرو محدود همان کشور خود مقيد ومحصور گرديدند,وداءره فايده واستنباط علمی بر معرفت محدود اقليمی منحصر ماند, وبه اين ترتيب بود که آرزوی علمی وتبادل فکری به کلی به خاکستر تبديل گرديد, مستوای علمی حوزه های فقهی وديگر حوزه های علمی پائين آمد, مسير حرکت وپويايی فرهنگی متوقف شد, به ويژه در علوم دينی که بيشتر برروايت وتلقين مبتنی است,وتنها کتب نمی تواند به اين نياز پاسخگو باشد.انقطاع وگسست علمی ميان علمای کشورهای اسلامی گاه تفاوت چنان آثار زيانباری داشته که تفاوت در ديدگاه های اجتهادی از اين تا آن سوی جهان اسلام, گاه در دوسوی قبض وبسط بسيار حيرت آوری قرار گرفته است.مثلاً اگر سير تطور علمی در حوزۀ فقهی نيم قارۀ هند را با سير تطور علمی در مغرب عربی يا مصر که مرکز آن جامعة الأزهر يا جامعه زيتونه است مقايسه کنيم, مشاهده می کنيم که فاصله ها, گاه از زمين تا آسمان است, هندی ها به لحاظ اينکه از اقليت مسلمانان در برابر اکثريت بودايی يا بت پرست هندو نمايندگی می کند, واقليت ها برای حفظ خود هميشه به ديوارۀ تعصب پناه می برند, بيشتر در حصار جمود باقی مانده است, واقعيتی غير قابل انکار است که حوزۀ هندی ها از قرن ها به اين سو درها را به روی  هرگونه نو گرايی در عرصۀ فقهی وعلمی بسته واين امر بدون ترديد يکی از عوامل جوهری عقب ماندگی کشورهايی ازجمله کشورهای شرقی است که از دير باز تحت حاکميت وهمينۀ علمی علمای هند, حيات فقهی وعلمی خود را گذارنده اند .نگارنده که خود از شاگردان همين مکتب است هيچگاه نمی تواند حسرت ودريغ ودرد خود بر سال هايی را از ياد ببرد که در اوج جوانی وآمادگی تلقی علمی, تمام توش وتوان خود را صرف فهم تعقيدات لفظی کتبی کرده است که قرن ها قبل با زبان وبيان همان عصرها نوشته شده وفهم عبارات معماگونۀ آنها نه فقط مشکل شاگردان که حتی بزرکترين دغدغه اساتيدی بوده است که کميت خود را گاه در اين ميدان لنگ می يافته اند, فاجعه بار است اگر بدانيم که در حوزۀ های ما هنوز منطق قديم ارسطا طا ليس( ارسطو) وقضيۀ جوهر وعرض وجزء لا يتجزی! مسلط است, ومثلاً به جای تدريس رياضيات جديد که افق ها وکرانه های تکنولوژی ديجتالی را می پيمايد, همان کتاب قرن ششم هجری بنام " خلاصة الحساب" تدريس می شود.در پايان اين بحث می خواهم به  اين حقيقت اشاره ای داشته باشم که با وجود سلطۀ جمود بر بخش بزرگی از عالم فقهی ما, اما فقه اسلامی در حقيقت خود جامد نيست, ونه از اين امر ناتوان است که دست امت اسلامی را گرفته واو را از اين حضيض خفت بار به مقام صدارت اين سياره ای برساند که شريعت اسلامی برای در مان مشکلات وپاسخ گويی به نياز های آن نازل شده است. آنچه که ما را به سياه چال اين جمود ورکود افکنده است همانا ضعف روانی وانفعال روحی ای است که در سايۀ تفرقه ودشمنی گرفتار آن شده ايم, به طوری که دشمنان اسلام بر ما قدرت يافته وبر آن شده اند تا ميراث اسلامی ما را براندازند,ودر اين راه, حتی گاهی از فرزندان ساده لوح فريب خوردۀ خود ما بهره برده اند, همانا که در چنبرۀ اختاپوس علمانيگری گرفتار شده اند, وقطعاً در اين راه يکی از خطر ناک ترين شمشير اين نبرد را ما خود در اختيار دشمنان اسلام گذاشته ايم, اين آلة چيزی جز جمود وتحجر وتقليد نا پسند نيست. آری! اولين تير ترکش دشمنان اسلام عليه رسالت تمدنی ما مسلمانان آنگاه شليک شد که آنها به جنگ ميراث علمی وفرهنگی ما آمدند, ودر مقدمه آن کتب ومؤلفاتی را به آتش کشيد ند که عقل های ناب دانشمندان ما در عصر های گذشته مولد آن ها بوده اند, کتب ومؤلفاتی که نه فقط کتابخانه های پايتخت های اسلامی بلکه کتابخانه های جهان را پر کرده بود.تاريخ علم ومدنيت هر گزنمی تواند کتاب سوزی صلیبی ها وفرانسوی ها وسپس سرقت کتابخانه های اسلامی را به وسيله آنها به دست فراموشی بسپارد, تا بدانجا که امروز کتب نوادر مخطوطه وامهات کتب علمی ما در کتابخانه ها وموزيم های آنها است.دشمنان ما هم اکنون نيز از تلاش برای سؤ استفاده از وضع موجود عالم اسلامی لحظه ای دست بردار نبوده وپيوسته برای نابودی مفخر جهان اسلام با وسايل وابرازها واستراتيژی هايی که دارند واينجا مجال بحث از آنها نيست کار می کنند, واين تلاش ها وتکاپوها به اضافه جنگ های خانگی وتنش های درونی که در ميان ما بر افروخته اند چيزی جز امتداد جنگ صليبی عليه ما نيست. آری! قبل هر چيز ديگر , اين عقايد, مقدسات وميراث علمی وتمدنی ماست که در نشانگاه تهاجم قرار گرفته است. وقبل از همه اين فرزندان صيد شدۀ ما هستند که پيشمرگ اين نبرد به نفع دشمنان قرار گرفته اند, همانا که استعمار غرب را ناجی خود وناجی تاريخ می پندارند!! واخيراً اين ديوارۀ متصلب جمود وتحجر است که جای مطمئنی برای همۀ اينان وآنان در جهت کمين گرفتن عليه اسلام عزيز می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:32  توسط مصعب قادری  | 

اسلام وايمان از ديد گاه مفهوم شناسى

اسلام وايمان از ديد گاه مفهوم شناسى

استاذ بزرگ زاده

 موارد استعمال واژه اسلام:أـ اسلام يعنى ، دين محمد صلى الله عليه وسلم . خداوند جلّ جلاله مى فرمايد : {إن الدين عند الله الإسلام }: ال عمران: 19" همانا دين پسنديده نزد خداوند پاك اسلام است { ومن يبتغ غير الإسلام دينا فلن يقبل منه }: ال عمران: 85" وهركس غير از اسلام دينى دیگر را تلاش كند هر گز از وى پذيرفته نخواهد شد. ونيز فرموده است { اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الإسلام دينا}:مائده: 3" وبه اتمام رسانيدم بر شما نعمتم را ورضايت دادم برايتان اسلام را يك دين " ( ذاق طعم الايمان من رضي بالله ربا وبالإسلام دينا وبمحمد نبياً ورسولاً ) مى چشد طعم ايمان را كسى كه خشنود باشد به اينكه الله را پروردگار واسلام را دين خويش بر گزيده است)حضرت عمر فاروق رضى الله عنه مى فرمايد: خشنودم از اينكه خداوند را پروردگار اسلام را دين ومحمد صلى الله عليه وسلم را پيامبر خود برگزيدم". 2ـ اسلام يعنى احكام عملى عضوى ظاهرى خداوند مى فرمايد: قالت لاأعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا" اعراب باديه نشين مى گويند ايمان آورديم بگو اى محمد صلى الله عليه وسلم شما ايمان نه اورده ايد ولى بگوييد اسلام را پذيرفته ايم " حضرت محمد صلى الله عليه وسلم مى فرمايد: شهادت دهى به ربوبيت والوهيت خدا ورسالت رسول الله وبه پاى دارى نماز را وادا كنى زكات وروزه رمضان وحج بيت الله را اگر توانى رفتن بسوى آن .

 اسلام اين است كه پرسش نمايى خداوند را وچيزى را با وى شريك نسازى ونماز را اقامه نمايى وزكة را تأديه كنى وروزه رمضان گيرى، موارد استعمال وأژه ایمان : آ ـ ایمان يعنى تصديق قلبى يقينى : خداوند مى فرمايد مثل يكه در آيه ماقبل ذكر شد ( قصه اعراب ) به زبان هاى شان مى گويند ايمان آورده ايم در حالى كه قلب هاى شان ايمان نياورده است. مگركسى كه اجبار كرده شود در حالى كه قلب هاى شان ايمان نياورده است. در اين باره آيات وحديث زيادى وارد است چنانكه حضرت محمد صلى الله عليه وسلم هر كسى كه ذره اى ايمان در قلبش باشد او آتش جهنم بيرون آورده مى شود . ونيز مى فرمايد: كسى بيمرد در حالى كه مى داند معبودى جز خدا نيست به بهشت وارد مى شود .

در حديث ابو هريره آمده است كه نبى صلى الله عليه وسلم فرمود اى ابا هريره برو با اين كفشها يم از اين پس آن طرف ديوار هر كسى را ديدى كه گواهى مى دهد كه نيست معبودى جز الله وقلبش به اين ايمان سر شار ومالا مال از جرم ويقين است وى را به بهشت بشارت ده . ايمان يعنى اعتقاد به اصول عقيده : خداوند مى فرمايد: ولكن البر من آمن بالله واليوم الآخر...... " ولى نيكى كننده كسى است كه ايمان بياورد به خداوند وروز آخرت وفرشتگان وكتاهبها أسمانى وپيامبران. دين از ديد گاه مفهوم شناسى: از ديد گاه مفهوم شناسى دين عبارتست از : مجموعه عقايد و قوانين وموازين اجتماعى وعبادى واخلاقى كه گروندگان آن دين در چارچوب آنها در مسير تكامل مادى و تصعيد روحى گام بر مى دارند. در يك تعبير ساده تر مى توان " دين" را مجموعه دو بخش مهم واساسى دانست كه عبارتند از: ـ نظام اعتقادى. (= گزاره هاى نظرى وتئوريك) ـ نظام عملى.( = موازين عملى وپراتيك) قاعدتاً هر دينى كه در عرصه هناور جامعه بزرطبشرى ظهور نموده است وبا استقبال ر شور طروهى از مردم روبرو شده ودر مدت كوتاهى در بين مردم يشرفت دچشمگيرى حاصل نموده است ويقين داراى اين دو بخش بوده است. يعنى هم توجيه كننده انديشه وطرز فكر يك بوده است وهم جهت دهنده عمل ورفتار فردى وكوشش هاى اجتماعى پس " دين" به معى جامع وصحيح اش: عبارت از آئينى است كه هم داراى بعد اعتقادى باشد وهم داراى بعد عملى. كه هم داراى بعد اعتقادى باشد وهم داراى بعد عملى.هيچوقت يك از آن دو بخش را به تناهى وبه طور مجزا نمى توان " دين" نام نهاد وبعنوان " دين" پذيرفت اعتقاد اجزاء دين را دين ناميدن خطاى فاحش محسوب مى شود .به تعبيرى دين را مى توان به چند صورت ذيل تعريف نمود: دين عبارتست از سيستم اعتقادى. دين عبارتست از سيستم عاملى. دين عبارتست از مجموعه دوسيستم اعتقادى وعملى. الزاما از ميان تعريفات فوق مى بيست يك تعريف صحيح ودو تعريف ديگير غير صحيح باشند بنا بر اين فقط تعريف سوم درست است ودو تعريف اول ودوم غلط اند، وعلت غلط بودن شان اينست كه در هر دو تعريف " دين" به جزئى از مجموع اجزاء تعريف شده است . وهمين است معناى: ( نؤمن ببعض الكتاب ونكفر ببعض) . اسلام يك دين است : از ديدگاه " فهوم شناسى" اسلام يك دين بشمار مى رود كه تعريف آن اين است اسلام دينى است كه داراى دو بخش: 1ـ ايمان= مبانى واصول اعتقادى. 2ـ اسلام= احكام عملى عضوى مى باشد.بر طبق تعريف وترسيم مذكور اسلام هم داراى نظام توجيهى انيشه اى است وهم داراى نظام جهت دهنده رفتارى وعملى فردى واجتماعى. علامه بدر الدين عينى رحمت الله عليه در كتاب عمدة القارى " از بعضى علماء نقل مى كند: ما اين مطلب را نمى پذيريم كه ايمان فقط تصديق قلبى دين گفته شود . بلكه دين عبارتست از مجموع اركان معتبر در هر دين واز جمله اسلام وبه همين دليل گفته مى شود " دين اسلام" ونه " دين " ايمان. عفيف عبد الفتاح طبارة مى گويد: خداوند با ظهور دين اسلام به تمام اديان خاتمه بخشيد وبه محمد نظام تشريعى اعطاء نمود كه با حفظ وآشكار كردن روح دين راستين در خود، كليه شرائع پيشين را منسوخ مى نمايد . اين شريعت با لوازمى كه تطور عقلى انسان اقتضا مى كند تطبيق يافته وبراى هر عصر وسرزمين شايستگى پيدا مى كند . وفقط همين شريعت است كه در حظيره قدس الهى پسنديده شده وهيچ دينى علاوه از آن پذيرفته نخواهد شد . دانشمند محترم سعيد حوى مى نگارد: كلمه اسلام بر دينى اطلاق مى شود كه خداوند پاك آن را بر محمد صلى الله عليه وسلم نازل فرموده است وقران وسنت تفصيلا بيان نموده است ودين اسلام به اين معنى همچنان كه مى بينيم نظام شامل و كاملى است كه تمامى امور زندگى بشريت كه عبارتند از عقايد ، عبادات شرائع ومبانى استدلال آن ، را فرا مى گيرد. پس اسلام مجموعه عقايد، شرائع وشعار است. پوشش فراگيرى براى زندگانى دنيا وآخرت به وسعت زمان ومكان مى باشد. علامه عينى مى گويد: واژه اسلام بر دين محمد اطلاق مى شود ، گفته مى شود دين اسلام چنانكه گفته مى شود دين يهوديت ونصرانيت. از آنچه نقل مى گرديد بدست آمد كه اسلام دينى است كه شامل تمامى عقايد وشرائع وشعائر است. هم داراى سيستم متكامل فكرى است وهم داراى موازين ومبانى حقوقى وبرنامه هاى مترقى ومتعالى فردى واجتماعى . اسلام دين انديشه وعمل، ملت ودولت، عبادت ، وسيا... فردى واجتماع، اخلاق، وهنر علم وابتكار ، صنعت واقتصاد، جنگ وصلح، خشم وألفت ، ماده ومعنى، عدالت و برادرى ودنيا وآخرت است. دين بودن اسلام، واقيعتى است كه دين شناسان نيز طبق اصول وضوابط متعين شده آن را خواه نا خواه مى پذيرد وبعنوان يك دين به رسميت مى شناسد. چرا دين پيامبر، اسلام ناميده شده است ؟ در آغاز اين مبحث در قسمت موارد استعمال واژه اسلام ثابت نموديم كه واژه اسلام در بسيارى از آيات وروايات اسمى براى دين محمد صلى الله عليه وسلم بكار رفته است ودر قبيل از آيات ورويات مراد از اسلام دين محمد صلى الله عليه وسلم است آياتى مانند أيت ذيل او اين قبيل اند: إن الدين عند الله الإسلام.." واژه اسلام نامى است كه در ايمان گذشته در كتابهاى قبلى اشاره كرده است كه دين حضرت محمد نهاده شده وخداوند در كتابهاى قبلى اشاره كرده است كه دين محمد صلى الله عليه وسلم اسلام وپيروانش مسلمين نام دارند . چنانكه خداوند مى فرمايد: خداوند شمارا مسلمان نام نهاد از قبل ودر اين كتاب " قرآن" . اما اينكه چرا دين محمد صلى الله عليه وسلم اسلام نام نهاده شده است ، به اين نكات بايد توجه كرد :

 1ـ روح دين اسلام سراسر انقياد وفرمانبردارى از خداست.

 2ـ چون محور وملاك اصلى اجراى احكام وموازين عملى فردى واجتماعى دين اسلام منوط ومشروط به انقياد وستسلام به احكام عملى عضوى ظاهرى است وتصديق قلبى وايمان، محور سعادت وشقاوت اخروى مى باشد.

 3ـ دين اسلام پشتيبان واحياكننده صلح وسلم است، اخوت ومساوات وعدالت وآبادانى حيات مادى ومعنوى است. با جنگ ونا آرامى دشمنى ونا برابرى وظلم وخراب كارى جدا ناسازگار است .

 4ـ اسلام دين أنس والفت، ومنطق واستدلال است، نه دين خشم وقداره بندى وشمشير. دينى است كه از راه نفوذ در وجدان وانديشه پيش مى رود وبر دلها حكومت مى كند ومانند دين هاى ديگر نيست كه بازور وزور تزوير پيش مى روند وبرتن ها سيادت مى كنند . دين محمد صلى الله عليه وسلم اسلام است چون داراى سالمترين ومسالمت آميز ترين قوانينى است كه با فطرت انسان موافق وملائم است. كلمه اسلام: در صورت نام بودن براى دين محمد صلى الله عليه وسلم به معناى لغوى خود بكار مى رود. نكته مهمى كه ذكر آن ضرورى بنظر مى رسد اينست كه از نظر " مفهوم شناسى" كلمه اسلام در صورتى كه رسمى براى دين محمدصلى الله عليه وسلم استفاده شود به معناى لغوى خود بكار مى رود. اين نكته مورد بسيار ظريفى است كه از نظر بسيارى از گرديده تا قائلين " نظريه وحدت معنايى اسلام وايمان " جهت اثبات نظريه خود به آياتى مانند : إن الدين عند الله الإسلام.." از نظر مفهوم شناسى" واژه اسلام در اين آيات به معناى مطلق انقياد در استلام مى آيد وآن اسمى است براى دين محمدصلى الله عليه وسلم واين واژه در اين مورد استعمال وبه اين معنا با كلمه دين مترادف است ..

 المراجع: عمدة القارى : علامه بدر الدين العيني روح الدين الاسلامى : عفيف عبد الفتاح طيارة

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:19  توسط مصعب قادری  | 

مطالب قدیمی‌تر